نگاهی دیگر/ دوران تاریخ نوشتاری ایران و جریان های باستان شناسی کشور
نگاشته دوم
زدایش هنگامه ماد کهن و دودمان نینوسیان، نمونه دیگری از چپاول دیرینگی ایران
سورنا فیروزی
admin@iranpaad,ir
از آنجا که نگارنده قصد دارد موضوع دیرینگی راستین تاریخ ایران را در جایگاه زمانی مناسبش، به گونه گسترده توضیح دهد، مقاله کنونی را به صرف آشنایی مقدماتی پیرامون اغماض های صورت گرفته در قبال تاریخ ایران، دستاوردها و قدمت این سرزمین و ملت آن کوتاه ارائه می کند. از نکات بسیار شگفت آور کردار پژوهشگران غربی، گلچین کردن درون مایه های اسناد تاریخی مورخان یونانی است. به عبارت دیگر، آنان به هر زمان که با مطلبی پیرامون دیرین تر گشتن سرآغز شهری گری های یونان، مصر و حکومت های میانرودانی برخورد می کنند، از یک نقطه سند هم نمی گذرند. مطالبی را که پیرامون کامیابی های اسکندر باشند، مو به مو در کتاب های خود درج کرده درباره هر خط آنها، قلم فرسایی می نمایند، فراعنه ارائه شده از سوی هرودوت را رد کرده، قدمت کمتر از 3500 ساله مصر بر اساس کتاب دوم یونانی یاد شده را به چالش می کشند و در برابر، رو به کند و کاو اسناد بومی مصر چون سیاهه فراعنه تورین و آبیدوس و کرنک وی آوردند و با تطبیق دادن آنها با سیاهه های بلند و دراز مورخانی چون برسوس، فلاویوس، آفریکانوس و ائوسبیوس، چند هزار سال دیگر را بر دیرینگی عمر سازه ها و تاریخ مصریان می افزایند. برای نمونه هرودوت سن کوهواره های سه گانه نامدار فلات گیزا را کمتر از قدمت رخداد نبرد تروی عنوان دانسته است ، یعنی با توجه به مدت زمان حکومت سازندگان آنها که در کتاب دوم وی ثبت شده اند، در بازه 1183 پ.م تا 920 پ.م (حدود 3000 سال پیش) جای می گیرند. اما باستان شناس مصری با رجوع به اسناد بومی و غیر بومی غیر هرودوتی، و در پس تعدیل بخشی های سیاسی در آمارهای آنها، قدمتی بالغ بر 4500 سال را برای دودمان چهارم فراعنه ( دوره ساخت کوهواره های سه گانه) در نظر می گیرند.
در مسئله میانرودان نیز این نگرش به روشنی دیده میشود. سومرشناسان، بدون کوچکترین توجه به داده های نجومی سیاهه فرمانروایان سومری پیرامون طول سلطنت چندین حاکم این سرزمین، تمامی آنها را برسمیت شناخته و تلاش خود را بر آن داشته اند تا مدت حکومت راستین آنان را تخمین بزنند. به دیگر سخن، یک سومر شناس تنها با یک یا دو واژه در لوحی، هویت و موجودیت شخصیت ها و دوره های این سرزمین را می پذرید، اما در برابر، اسناد بومی فراوان ایران را افسانه های برآمده از توهم یا برداشت های منطقه ای از تاریخ دیگر کشورها می خواند و به این روی، پیشدادیان و کیانیان را به همراه تمامی بزرگان و نقش آفرینان مربوط به آن دو هنگامه،از برگه های تاریخ می زداید. اسنادی که مدارک نا ایرانی چون نوشته های یمنی و یا یونانی نیز بر موجودیت و زمانه کهن این دو دوره (بسان اسناد غیر بومی مصر) و درستی مطالب آنها تاکید می ورزند.
اما این تنها پایان ماجرا نیست، بلکه مسئله گلچین ساختن از این جا آغاز می شود. در جایی که تاریخ هرودوت برای مصریان افسانه می باشد، برای ایرانیان، از درستی تمام و کمال برخوردار است. و در نقطه ای که دیودور و ائوسبیوس، تکمیل گران تاریخ یونان و مصر در نظر گرفته می شوند، بخش ایران آنها نادیده رها می گردد. سرآغاز تاریخ ایران، همان نوشته های کتاب یکم هرودوت و آغاز شاهی دیا اوکو است که خود چند وقتی است ، هویتش مورد تردید پژوهشگران دقیق بین(!) قرار گرفته و در شرف آرمیدن در کنار جمشید و کاووس می باشد و...
از این گلایه ها فراوان میتوان نگاشت، اما نگارنده درصدد است تا به کردار بنیادین گلچین کنندگان اسناد بپردازد و آن ، قلم گرفتن شگفت آور بر بخشی از محتوای نگاشته های یونانی است. این بخش، در پیوند با حاکمیت دودمانی با عنوان Assyrians بر نیمه غربی آسیا می باشد و تقریبا می توان گفت، در کنار اسناد مربوط به دیرینگی زمانه زیست زرتشت (هزاره هفتم پیش از میلاد)، تنها موردی به شمار می آید که از کنکاش پژوهندگان اسناد یونانی خارج است. در کنار این دودمان، اشارات فراوان دیگری نیز وجود دارند که پیرامون فرمانروایی دولت ماد به هنگامگان کهنتر از دیا اوکو بحث می نمایند.
ابتدا نگاهی گذرا به تاریخ سیاسی دوران مورد بحث بیاندازیم و در پس آن زمانه های مربوطه را نیز محاسبه بنماییم.
ائوسبیوس (1) ، دیودور (2) و پیرو آنان بیرونی (3) آشکارا سخن از حاکمیت دودمانی در میان رودان و بر کرانه دجله می نمایند که بانی آن، نینوس Ninus نام داشته است. این فرمانروا و جانشین او که همسرش سمیرامیس Semiramis ثبت شده است، با فتوحات خود بر تمامی سرزمین هایی که سپس ها هخامشنیان بر آنها حکم راندند ، یک امپراتوری بزرگ را بر پا ساختند. در این لشگر کشی ها ، بارها سخن از سه سرزمین ایرانی مستقل به آن دوران یعنی، باختریانا Bactriana واقع در شمال قفقاز، ارمنستان، و شاهی ماد به میان می آید. فرمانروای ارمنستان که برزنس Barzanes یا همان برزن (برزین) نام داشته، بدست نینوس شکست خورده، اما در گذر پیمانی بر قدرت خویش باقی میماند و متحد فرمانروای پیروز می گردد. اما شاه ماد، فارنوس Pharnus (خوَرنَ = فرنَ) به علت مقاومت شدید در برابر نیروهای نینوس، در پس شکست، در برابر همسر و پسرانش به دار آویخته می شود.
پس از آن، نینوس تمامی سرزمین های فلات ایران را که دارای نام های تاریخی خود هستند ، مانند پارس، خوارزم، پارت، کرمان و... را تصرف میکند. وجود این نام ها به آن دوران نه تنها با جغرافیای ارائه شده از سوی اسناد بومی ایرانی پیرامون حکومت دیرینتر کیانی سازگاری دارد، بلکه خبر از حضور آریایی ها در فلات ایران در هنگامه مورد نظر نیز می دهند. نینوس از غرب نیز تا کرانه های بسفور و نیز مصر و اتیوپی پیش می رود و یک امپراتوری با اندکی وسعت کمتر از آنچه سپس ها داریوش بزرگ بر آن حکومت راند را پدید می آورد.
سپس به سرزمین قدرتمند و ثروتمند باختریانا و پایتخت آن، باخترBactria یورش می برد و در پی، یک سری نبردهای سنگین، شهرهای باختریانا را تصرف می کند. شاه باختریانا را در دو سند ، مختلف گزارش کرده اند. در یکی از اسناد، یعنی ائوسبیوس به نقل از کفالیون Cephalion و نیز سنت یرم Sant Jerome (4) ، شاه آن سرزمین را زرتشت مغ باختری دانسته اند که با سند بیرونی در تضاد است.(به این تضاد اشاره خواهیم کرد). در سند دیگر دیودور شاه یاد باختریانا را کسی غیر از زرتشت باختری عنوان می کند و به این طریق، به تضاد برآمده از آمار اسناد پایان میدهد.(به آن نیز اشاره می نماییم).
در پس حکومت نینوس، همسرش سمیرامیس (ائوسبیوس بر اساس برسوس و دیودور) یا به لفظ بکار رفته از سوی بیرونی ، اشعوم بر مسند قدرت می نشیند. به دوران این زن بود که نیروهای امپراتوری، تمامی نواحی آسیای غربی را از آن خود می کنند. سمیرامیس به هندوستان لشگر کشیده و پس از شکست دادن آنان، به گشت در برخی از سرزمین های زیر فرمانش (ماد،پارس اتیوپی و مصر) می پردازد و در این هنگام، فرمان بکندن یک سنگ نگاره از خود در کوه بیستون می دهد. نقش برجسته ای که کتسیاس و دیودور آن را کاملا توصیف کرده اند، اما اکنون از میان رفته است.
در پس این زن، فرمانروایان دیگر بر روی کار می آیند. در میان آنها، نام های آریایی و ایرانی فراوانی بچشم می خورد. آریوس Arius (ارییوس در آثار الباقیه) خشایارشا (Xerxes در تاریخچه ائوسبیوس و اخشیرش در آثار الباقیه) ، آرما میثرس Arma mithres (ارمَ میثرَ)، سوس مارس ( نزدیک به نام مادی یونانی شده سوسارمس در سندهای کتسیاس و ائوسبیوس)، سوسارموس (دقیقا برابر با نام مادی پیشین) و میترائوس (میثرَ اَ) از بارزترین این نام ها به شمار می آیند که نمایانگر تبار و فرهنگ ایرانی این مردمان میباشد.
اما جذاب ترین رخدادهای مربوطه به دوران این جانشینان که در تعیین زمانه حکومت آنها، نقش فرعی را نیز دارند، می توان به موارد زیر اشاره نمود:
1- زندگی پرسئوس Perseus نیای هرکول به دوران بلخوس Belchus ، هجدهمین فرمانروای نینوسیان که 534 سال پس از مرگ نینوس به قدرت رسید.
2- ماجرای کشتی آرگون و زندگانی هرکول، پهلوان یونانی که پیش از نبرد تروی میزیسته و بدوران رونق این شهر، سفری نیز به آن داشته است، در هنگامه فرمانروایی پانیاس Panias، بیست و سومین فرمانروای نینوسی رخ داده است.هرودوت نیز در کتاب دوم خود، زمانه زیست هرکول را 900 سال پیش از عصر زندگانی خود عنوان کرده است.(5)
3- رخداد نبرد تروی به دوره تئوتانوس Theotanus ( فرمانروای بیست و ششم از دودمان) و تسلیم شدن آن شهر به آگاممنون Agammemnon، فرمانروای یونان متحد. بر طبق نوشته های ائوسبیوس به نقل از کفالیون، پریام، فرماندار تروی، باجگذار و والی تئوتانوس بوده و جهت درخواست کمک از او در برابر آگاممنون، نامه ای را پیرامون یادآوری مالکیت شاه نینوسی بر خاک تروی و اطراف آن و بایستگی فرستادن نیروی یاری دهنده در برابر یونانیان مهاجم، به وی ارسال می دارد:
«یونانیان به قلمرو تو یورش آورده و به من حمله کرده اند. ما با آنها در نبرد روبرو شده ایم و گاه نیز پیروز گشته ایم. اما گاه شکست را نیز پذیرا شدیم. اکنون حتی پسرم هکتور نیز کشته شده است، همراه بسیاری دیگر از فرزندانم. بنابراین، نیرویی را سوی ما بفرست و یک سپهبد دلاور را برای هدایت آن بگمار.»
در برابر نیز تئوتانوس، ممنن Memnonپسر تیثن Tithonus - که بر پایه بند 22 از کتاب دوم دیودور، فرماندار پارس بود- را با سپاهی راهی تروی و نبرد با آگاممنون نمود، اما نیروی کمکی شکست خورد و فرمانده آن نیز کشته شد. در پس آن بود که تروی توسط یونانیان، اشغال گشت. این تصرف، بر پایه محاسبات اراتوستن به سال 1184 پ.م و بگفته ائوسبیوس، در سال 1190 پ.م روی داد.
در اینجا است که می توان معنای جملات هرودوت را در سرآغاز کتاب یکم وی در یافت. جملاتی که نشان می دهند که چگونه و به چه علت دانشمندان پارسی، خاطره جنگ تروی را به یاد داشته اند، خود را مالک آسیا عنوان می کرده اند و ریشه نبردهای خود با یونانیان را به نبرد یاد شده (نخستین لشگر کشی جهان یونانی به قلمرو ایرانی) نسبت می دادند: (6)
«1- دانشمندان پارسی مدعی اند که علت این اختلاف ونزاع (نبرد یونانی با آسیایی)، فنیقیان (مردمان ساکن در خاور دریای میانه) بوده اند.... همین که فنیقیان به آرگوس Argos (سرزمینی در جهان یونانی) رسیدند، کالاهای خود را بمعرض فروش نهادند.... [سپس ماجرای ربایش زنان یونانی بدست فنیقیان و نیز ادامه ربایش های دختران از سوی دو طرف، رخ می دهد]
2- باز بنا بروایت پارسیان، همین که یک نسل گذشت، اسکندر (پاریس در اسناد هومر و دیگر یونانیان) پسر پریام.... مصمم شد برای خود دختری از یونان برباید.....[ماجرای ربایش هلن، همسر ملنائوس، فرمانروای اسپارت در اینجا بیان میشود]...
4-...... به باور پارسیان اگرچه ربودن زنان از کردارهای ناشایست بشمار می آید، اما تحت تاثیر ان قرار گرفتن و قصد کین ستاندن، عملی دور از خرد و اندیشه است؛ چه اشخاص خردمند و بینا هرگز در اندیشه زنان ربوده شده نمیباشند، زیرا بنظر آنها اگر این زنان خود خواهان ربوده شدن نبودند،هرگز آنان را نمیربودند. پارسیان باور دارند زمانی که زنان آسیایی (بخوانید امپراتوری نینوسیان) ربوده شدند، آنها، یعنی مردان آسیا، واکنشی نشان ندادند، در حالی که یونانیان بخاطر یک زن از اهل لاکدمون دست بلشگرکشی بزرگی زدند و به آسیا هجوم آوردند و دولت پریام را سرنگون ساختند. و بهمین جهت اهالی آسیا (بخوانید امپراتوری هخامنشی) همیشه در این اندیشه بوده اند که یونانیان، دشمن آنانند. علت این گونه تفکر آنست که پارسیان، آسیا و ساکنان وحشی (!) آنرا از خود می دانند و اروپا و سرزمین یونان را کشوری غیر از خود تشخیص میدهند.
5-این بود جریان رخدادها که پارسیان برای ما بیان کرده اند. پارسیان باور دارند که خاستگاه کینه و دشمنی آنان با یونانیان، اشغال ایلیون (تروی) بوسیله یونانیان بوده است.»
اکنون در میابیم که الگوی جهانگیری، بوم شناسی، کشور داری (در کنار نمونه های پیشدادی –کیانی)، و نیز، بن مایه های سیاسی و جهان بینی و ریشه چگونگی بررسی و تحلیل ریشه دوستی ها و دشمنی ها نزد پارسیان بدوران هخامنشی در کجا بوده است. تهاجم یونان به متصرفات یک حکومت ایرانی تبار ( دودمان نینوسیان) و همچنین، مرگ فرماندار پارس بدست ارتش مهاجم، از دید گاه پارسیان فراموش ناشدنی بود.
اما نکته جالب در اینجا، سانسور هومر، شاعر نامدار یونان در سده هشتم میلادی است که جنبه ایرانی ماجرا را در اثر بزرگ خود، ایلیاد کاملا نادیده گرفته و از تروی یک دولت – شهر بی پناه ساخته است. موردی که دیگر نگارندگان وارونه آن را نشان داده و این که کاملا بدور از سازگاری با رخدادهای تاریخی می باشد. زیرا اگر در پشت تروی، پشتیبانی نیرومندی وجود نداشت، آشوریان بسیار پیشتر از این، به آن منطقه دست می یافتند(همان گونه که اگر در خاور آشور، پیش از دیا اوکو، دولتی وجود نداشت، آشوریها تا دل فلات ایران پیش می رفتند). وضعیت آشور به آن دوران را نیز در این مقاله اشاره خواهیم کرد.
*****
در ادامه بررسی رخدادهای مهم بدوران نینوسیان، میتوان به بر مسند قدرت نشستن داوود به دوران دروسوس (بیست و نهمین فرمانروای نینوسی)، جدایش طوایف بنی اسرائیل بدوران لائوسثنس (سی و یکمین فرمانروا) و زایش هومر بر اساس نگاشته بیرونی در چهل و دومین سال حکومت افاتانس، فرمانروای سی و چهارم دودمان اشاره نمود. اما حال نوبت محاسبه زمانه حاکمیت این دودمان و در پی آن، زمانه برقراری دولت های ماد پیش از دیا اکو و رخدادهای در ارتباط با آنها می باشد.
ائوسبیوس اینگونه گزارش می دهد که سقوط نینوسیان بدست مادی ها رخ داده است. بدین صورت که آرباکس ( ارپکَ = هارپاگ) رئیس مادی ها و «بلسوس» Belesys همتای بابلی اش، پس از همدستی و ریختن یک برنامه، بر ضد سارداناپالوس ، واپسین فرمانروای نینوسی قیام میکنند و وی و حکومتش را سرنگون می سازند. این رویداد، در سال چهلم پیش از نخستین المپیک یونان (776پ.م) رخ داده است. محاسبه هنگامه نخستین المپیک، آسان است که چگونگی که محاسبات آن را در بخش سپسین خواهیم نگاشت. تا به اینجا تنها عنوان میداریم که زمانه برگزاری المپیک یکم ، سال 776 پ.م بدست می آید.
جمع سالهای حکومت شاهان هخامنشی تا زمانه تاجگذاری کورش (آغاز شاهی 3
0 ساله اش) ، زمان برگزاری المپیک پنجاه و پنجم را ، سال 560 پ.م میلاد نشان میدهد و به این ترتیب، سال برگزاری نخستین المپیک، 776پ.م میگردد. حال پیروزی ارپکَ بر ساردانپالوس، 40 سال پیش از این رخداد بوده است، یعنی سال 816 پ.م. بدین گونه، حکومت ماد برای بار دوم و پیش از دوره سوم به دوران دیا اوکو) در ایران تشکیل میشود و بلسوس نیز والی بابل می گردد. و اتفاقا در لوحه های تاریخ نگاری بابلیان، به همان دوره، نام فرمانروای بابل، «مردوک بعل اسو ایقبی» Marduk-balassu-iqbi ثبت شده است، یعنی هماهنگی دقیق گزارش های یونانی در ارتباط با دودمان نیونسیان و ماد دوم با یافته های باستان شناختی میانرودان شناسان. حال میتوانیم با این سر نخ، دنباله کار و محاسبات را نیز بگیریم و بخش های فراموش شده تاریخ ایرانزمین را زنده نماییم.
ابتدا از فرمانروایی 28 ساله ارپکَ،به جلو پیش رویم. در سیاهه ماد دوم، این نام ها قرار می گیرند:
مائوداکس (مائو داکو) Maudaces,به مدت 20 سال
سس آرموس Sosarmus به مدت 30 سال
آرتوکاس Artycas (اَرتَ کَ یا نزدیک به آن) برای 30 سال
بنابراین زمان های حاکمیت آنان به این صورت می گردند:
ارپکَ : 815- 788 پ.م
مائو داکو : 787-768 پ.م
سس آرموس: 767-738 پ.م
آرتوکاس :737- 708 پ.م
به این طریق زمانه حاکمیت 4 شاه مادی پیش از دیا اوکو بدست می آیند. اما پایان حکومت آرتوکاس (708 پ.م) تا روی کار آمدن دیا اوکو (699 پ.م) 7 سال فاصله را نشان می دهد. برپایه نوشته های هرودوت، طول حکومت هر یک از چهار شاه ماد سوم به قرار زیر می باشند: (7)
دیا اوکو : 53 سال
فرورتیش : 22 سال
هووخشترَ: 40 سال
آشتاهاگ (لفظ مار آپا کاتینا مورخ ارمنی، که به لفظ ایرانیان نزدیک تر بوده): 35 سال
گرچه امروزه زمانه حاکمیت ماد (سوم) بر همگان روشن است، اما برای مستند کردن مقاله ، به نحوه محاسبه آن اشاره میکنیم.زمانه پایان حکومت آشتاهاگ نیز از روی لوحه سالنامه نبونید مشخص میشود. نبونید در سال هفدهم سلطنت خود، مغلوب کورش بزرگ میشود که در سالنامه آمده است. در همین سند ، درج شده که هگمتانه و سقوط آشتاهاگ بدست کورش بزرگ، در سال ششم از سلطنت نبونید رخ داده. حال «سیاهه فرمانروایان اوروک»، پتولمی و به پیروی از آن بیرونی گزارش داده اند که کورش بر بابل 9 سال فرمان راند تا آنکه پسرش بر جای او نشست.پایان حکومت کورش بزرگ را پیشتر محاسبه کردیم: 531 پ.م. بنابراین، پایان کار نبونید، سال 539پ.م بوده و پیرو آن، سال تصرف هگمتانه نیز، 550-551 پ.م بدست می آید. و در نهایت بدوران هووخشترَ یک خورشیدگرفتگی رخ داده (585 پ.م) و آمار مدت زمان فرمانروایی شاهان ماد را نیز هرودوت به ما ارائه میدهد. حال بر اساس تمامی موارد یاد شده و جمع شمار سال های شاهان ماد سوم، این داده ها بدست می آیند:
المپیک یکم: 776 پ.م
المپیک 55 : 560 پ.م
مدت شاهی کورش در انشان و کل امپراتوری ایران : 30 سال :531-560 پ.م
مدت شاهی بر بابل : 9سال و از پس سال هفدهم نبونئید: 531-539 پ.م
زمان تصرف هگمتانه در سال ششم نبونئید : 550 پ.م
آشتاهاگ :550-584 پ.م
هووخشترَ : 585- 624 پ.م
فرورتیش : 625-646 پ.م
دیا اوکو : 645 - 699 پ.م
چنانچه دیده میشود، میان پایان ماد دوم (708پ.م) و گزینش دیا اوکو از سوی مجمع عمومی مردمی در هگمتانه به عنوان شاه (699پ.م) که هرودوت آن را در بندهای 96 تا 98 از کتاب یکم خود توضیح داده است، هفت سال فاصله و خلاء وجود دارد. بنابراین در این 7 سال ( از 707 تا 700پ.م) ، روزگار سرزمین ماد به چه صورت بوده است؟ دیودور پاسخ آن را در بند 32 از کتاب دوم خود، چنین توضیح می دهد:
«در پس فرمانروایی [نینوسیان] بر آسیا ...، آنان بدست مادها شکست خوردند و در پس آن، هیچ شاهی جهت ادعای ابر قدرت بودن برای نسل ها بر نخاست. اما دولت شهرها از یک سامانه مربوط به خودشان که برپایه الگوی مردم سالارانه (دموکراتیک) اجرا میشد، بهره می بردند. اما در هر حال، پس از چندین سال، یک مرد که به خاطر دادگری اش متمایز شده بود، به نام [دیا اوکو] (8)، میان مادها به عنوان شاه برگزیده شد.»
دیودور آشکارا بیان می کند که این حد فاصل (میان شاهان قهرست شده در اسناد ائوسبیوس و برسوس و هرودوت)، سرزمین ماد فاقد سامانه شاهی بوده و از یک نظام مردم سالار بهره می برده است، یعنی در زمانه ای پیش از آنکه در آتن و شهر رم، سامانه یادشده، جریان داشته باشد. (9)
حال محاسبات را به زمانه های پیشتر بریم.
با جمع سالهای حکومت فرمانروایان نینوسی، زمانه های هر یک بدست می آیند. به عنوان نمونه، زمانه حاکمیت تئوتانوس (فرمانروای درگیر در نبرد تروی)، میان سال های 1203 تا 1172 پ.م واقع میگردد. چنانکه پیشتر نوشتیم، زمانه رخداد سقوط شهر تروی، سال 1184 پ.م بوده و همخوانی این دو، درستی کامل محاسبات ما را نشان می دهد. زایش هومر، شاعر یونانی نیز، به سال 886 پ.م محاسبه میگردد. بازه حکومت سمیرامیس، 1970 تا 1929 پ.م بدست می آید. نینوس نیز از سال 2022 پ.م تا 1971 پ.م بر آسیا حکم رانده است. حال بر پایه داده بیرونی، که نام زرتشت باختری را در رونوشت خود، مانند سنت جرم، با عنوان ابراهیم ثبت کرده، سال زایش زرتشت باختری نیز محاسبه می شود:
زایش ابراهیم (زرتشت باختری در اسناد غربی) در سال چهل و سوم از حکومت نینوس = 1980 پ.م. یعنی با توجه به زمانه کنونی (2009م)، 3989 سال پیش. (10)
این که حال چگونه زرتشت باختری در یک جا شاه باختریانا خوانده شده و در یک جا صرفا یک مغ، پاسخش در نگاشته دیودور نهفته است. زیرا اگر زرتشت باختری ، شاه باختریانا در نبرد با نینوس بوده باشد، نمیتوانسته در 1980 پ.م میلاد زایش یافته باشد. دیودور به صراحت مسئله شاهی زرتشت باختری را رد کرده و شاه باختریانا را در بند ششم از همان کتاب خویش، فردی به نام «اخوارتس» Oxyartes (اخشو اَرتَ؟) معرفی نموده است و به این گونه ، تضاد یاد شده حل میگردد.
تا بدین جا تاریخ ایران زمین با محاسبه قدمت ماد دوم تا سال 815 پ.م و با در نظر گرفتن دودمان ایرانی نینوسیان، تا هنگامه 2022 پ.م به عقب تر رفت.
اما این پایان بررسی های ما نیست. نشانه ها همچنان وجود دارند. پیشتر ذکر کردیم که نینوس بر یک شاه مادی پیروز شده است. شاهی که بر پایه گزارش های دیگر متعلق به یک دوره 224 ساله و حکومت هشت فرمانروا میباشد. (11)
نخستین آنها زرتشت نام داشته که همان زرتشت مادی است. (12) فرمانروای ماد که گرایش های زروانگرایی داشته است (13). در پس آنها نام ها گم شده است تا آنکه دیودور نام آخرینشان (فارنوس) را در بند دوم از کتاب دوم خود ثبت می نماید.
ساخت پایتخت بزرگ نینوس پیش از تصرف باختریانا رخ داده است. (14) سنت یرم آن را سال 43 از سلطنت او درج کرده است. یعنی همان سال زایش زرتشت باختری (1980 پ.م). بنابراین، یورش به باختریانا در سال های پایانی حکومت نینوس رخ داده ، یعنی از بازه 1980 پ.م تا 1971پ.م. بنابراین سقوط دولت ایرانی باختر در این حد فاصل زمانی صورت گرفته است.
از دیگر سو، با توجه به اشارات دیودور، رخدادهای تصرف سرزمین کلده، ارمنستان و ماد ، در سالهای نخستین و یا دستکم قبل از سال چهل و سوم از حکومت نینوس انجام گرفته اند. از این رو ، تنها می توان پیرامون بازه قرار گیری آنها گمانه زنی نمود. به این صورت که فرنَ (فارنوس) در اوایل حکومت نینوس از بین رفته است و بدنبال آن،حکومت ماد یکم بر انداخته شد. 224 سال نیز بر آن افزوده شده و در نتیجه بازه یاد شده، دستکم میان 2204- 1980 پ.م واقع میگردد. هرچند که می توانسته کهنتر نیز باشد.
در هر حال دوره ماد یکم در اواخر هزاره سوم تا اوایل هزاره دوم پیش از میلاد جای می گیرد. و به این صورت، زرتشت مادی نیز در حوالی هنگامه، 2204 پ.م می زیسته است، برابر با حدود بیش از 4210 سال پیش. آنچه دیرینگی مکتب زروانگرایی را نشان میدهد. (ر.ک به پی نوشت شماره 21)
از نکات دیگر که ما را به بازه بدست آمده پیرامون دوران حاکمیت ماد یکم مطمئن تر میسازد، اشاره دیودور به زمانه تصرف ماد توسط نینوس است. در این مورد، دیودور در بند یکم از کتاب دوم خود اشاره کرده که رویدادهای تصرف ماد بدوران نینوس، در زمانهای رخ داده است که هنوز شهر بابل بنیان نهاده نشده بود.یافته های باستان شناسی و اشارات میانرودانی، پیشینه ساخت و گسترش شهر بابل را به دوران یورش آموری ها در سده بیستم پیش از میلاد نسبت می دهند. هرچند تلاش هایی شده است تا این قدمت را به دوران سارگن اکدی (سده بیست و چهارم پیش از میلاد) نسبت دهند (15) ، اما لوحه های مورد ادله این ادعا بیشتر متعلق به سارگن دوم (721-705 پ.م) می نمایند تا سارگن اکدی. بویژه آنکه در هر دو لوحه، سخن از فرمانروایانی به میان می آید که چند صد سال پس از سارگن اکدی میزیسته اند، مانند سومَ لعل Sumu-la-El (سده نوزدهم پیش از میلاد) در لوحه مشهور به ABC19 و سمسو دیتینَ Samsu-ditana (سده هفدهم پیش از میلاد). همچنین، تاریخ فرمانروایان بابل با حاکمیت آموریت ها سندیت بخشیده شده است و تا پیش از آن، نام و نشانی از بابل و نقش تاریخی آن در میان نیست.
در هر حال پایان دوره یکم ماد ، چه برپایه یافته های باستان شناسان و چه بر طبق سند تاریخی، پیش از وجود خارجی شهر بابل رخ داده است.
جمع بندی
چنانکه پیشتر نیز یادآوری شد، موارد بیان شده در اسناد یونانی (و به گفته کتسیاس اسناد ایرانی)، با یافته های باستانشناختی و نیز اسناد میانرودان سازگاری دارند. در کنار موضوع همخوانی نام های فرمانروای بابلی که پیشتر به آن اشاره شد، تاریخ آشور نیز از هماهنگی جالب توجهی با اسناد مورد نظر ما برخوردار است. بطوری که در هر هنگامه که نینوسیان قدرت مطلقه می باشند، آشور یا وجود خارجی نداشته و یا آنکه حکومتی تضعیف شده و گاه دست نشانه است، مانند سالهای 2200- 1850 پ.م میلاد که اوج قدرت نیونسیان است، ولی آشوری وجود ندارد. سپس حکومت نینوسیان بنا بگفته مورخان یونانی یادشده، حرفی برای گفتن ندارد و به دیگر سخن نسبت به گذشته سست و کم نفوذ شده است. این رخداد دقیقا مطابق است با اوج گیری روزگار نخستین آشوریان (آشور کهن) از سال های 1800تا 1600 پ.م. سپس وارد دنیای محو و کم نفوذ آشوریان میشویم که در کنار ضعف نینوسیان، رشد کاسی ها در بابل و میتانیاییان (دو تیره آریایی و ایرانی) را به همراه دارند. در پس آن، دگر بار، رویش آشور میانه با فرمانروایی «اریبا ادد یکم» Eriba Adad و نیز بزرگ شدن هیتیان آریایی (ایرانی) روبرو میشویم که البته دیری نمیپاید و آشور و هیتی در اواخر سده سیزدهم (پیرامون 1200 پ.م) به همراه دیگر مناطق آسیای غربی ، دچار از دست دادن شهرها و ویرانی آنها می گردند. مسئله ای که باستان شناس سانسورگر نتوانسته تا کنون به علت بروز آن پاسخ مناسبی دهد، اما اسناد مورد بررسی ما، دگربار خبر از قدرت گیری نینوسیان ایرانی تبار میدهند. این تاریکی بر میانرودان و آسیای غربی (که با اوج گیری امپراتوری نینوسی مصادف است و در نتیجه، امکان حاکمیت دوباره آن بر کرانه های بسفور و دو دریای اژه و مرمره فراهم می شده) همچنان برجا می ماند تا آنکه رخداد تروی و یورش اتحادیه یونانی به قلمرو نینوسیان ایرانی فرا می رسد. رخدادی که نه در آن خبری از آشوریان است و نه هیتیان و میتانیان. با از دست رفتن سرزمین های غربی، امپراتوری نینوسی رو به پست رفت می گذارد و دگر بار آشوریان سر بر می آوردند.
حکومت آشور نوین در این دوره است که رو به رشد می نهد و هرچه دایره قدرت و نفوذ فرمانروای نینوسی کمتر و سست تر شده، بر قدرت آشور افزوده می گردد. تا بدان جا که «شلمنسر سوم» فرمانروای آشور در میانه های سده نهم پیش از میلاد، بر برخی از متصرفات شمال خاوری نینوسیان، یعنی بخشی از ماد در نواحی جنوب شرقی دریاچه ارومیه اختیار داشت و مردمان مادی را باجگذار خود خوانده است . لشکر کشی های آشوریان به سرزمین های مادی نشین، به سال های 827پ.م و 822-820 پ.م (زمانه حاکمیت شمشی ادد پنجم) نیز تکرار شد. در اردو کشی یادشده پسین، یکی از رهبران مادی ها (والی گذارده شده از سوی نینوسیان؟) شخصی با نام «هاناسیروکَ» بوده که در دژ «ساگ بیتو» مستقر بود و در نهایت شکست خورد. رهبر دیگر، «مون سو اَرتَ» در سرزمین مادی دیگر به نام «اَرَزیاش» نیز با وجود پیروزی های نخستین، سرانجام شکست را پذیرا شد و مردمان مختلف دو سرزمین ماد و پارسوآ (پارسیان منطقه) به فرمانروای آشور، باج دادند. (16)
اما با این حال باید ذکر کرد که آشوریان همچنان به کانون قدرت نینوسیان دسترسی نداشته اند، چنانکه حتی تا زمانه حکومت توکولتی اپلی اشارا یا همان تیگلات پیلسر یکم (114- 1076پ.م)، برابر با هنگامه پس از نبرد تروی و آغاز تضعیف نهایی نیونیسان و اوج گیری آشور، هیچ نوشته ای از سلاطین آشوری در نینوا (واقع در شمال میانرودان) یافت نمیشود.
با فروپاشی حکومت رو به زوال نینوسی بدست ارپکَ مادی و بلسوس بابلی – کلدانی، قدرت کهن ایرانی از میان برفت و دو قدرت منطقه ای، یعنی ماد دوم و بابل در ناحیه جنوبی میانردوان پدیدار گشتند. حکومت بابل تا بدوران یورش آشوریان به فرمانروایی تیگلات پیلسر سوم برجای ماند . حکومت ماد نیز در پس آزادی سال 816 پ.م ، با شاهی ارپکَ در بخش های آزاد از اشغال آشور به زندگی خود ادامه داد تا آنکه در هنگامه حکومت سس اَرمَ، فرمانروای سوم ماد در دوره دوم، تیگلات پیلسر سوم پس از تصرف اورارتو (ارمنستان پیشین) (17)، به سرزمین های مادی یورش آورد. سلطان آشوری،سرزمین های مادها درنزدیک به خاک متصرفات خاوری پیشین آشور را به کشورش پیوست داد و به این ترتیب، بر سرزمین های پیشین کانون قدرت نینوسیان ( که اکنون در دست مادی ها بود) دست یافت. یورش سپسین در سال 737 پ.م، نیز اسیران مادی زیادی را به چنگ آشوریان در آورد.(18) در شهرهای مادی همین سرزمین های اشغال شده بود که شلم نسر پنجم (در حدود 722-71پ.م) شماری از مردمان اورشلیم را به آنها تبعید نمود. (19)
در هر حال حکومت و سرزمین های مادی، هرگز بطور کامل تسلیم آشوریان نشدند.بعبارت دیگر، آشور هرگز نتوانست نه از سوی غرب و نه از سوی خاور؛ گستره متصرفات نینوسیان را بدست آورد.
مادی ها همچنان بر نواحی هگمتانه (شهری که برخلاف دروغ پردازی هرودوت، پیش از دیا اوکو نیز وجود داشته و دیودور در بند سیزدهم از کتاب دوم خود، قدمتش را به زمان سمیرامیس درج کرده) حکومت می کردند . (20) آنان همچنین برپایه گفته های کتسیاس، بر سرزمین های شمالی (کادوسی) و پارتی ها از خاور و پارس از جنوب حکم میراندند. (21) چنانکه پیشتر بیان شد، حکومت شاهی ماد دوم تا سال 708پ.م ادامه داشته، تا آنکه به مدت 7 سال، سامانه دموکراسی بر روی کار می آید و در پس آن، حکومت سوم ماد و شاهی دیا اوکو آغاز می گردد.
افزون بر مطالب یادشده، یافت نشدن مدارک باستان شناختی از دوره های ایرانی یاد شده برون از یکی از حالات زیر نیست: ناآگاهی های تاریخی و آشنا نبودن کاوشگران با مطالب اسناد و مدارک نوشتاری جهت ساماندهی پروژه های هدفمند،مصادره تعلقات این دوره ها بنام دیگر تمدن ها و یا قرار دادن آنها در موزه ها بدون هیچ تفسیر و گزارش تحلیلی تاریخی (برخلاف مصرشناسان که سایه هر یافته ای را در اسناد جست وجو میکنند)، نابودی شمار بالایی از یادمان های این دوره ها به صورت عمدی (آشوریان؟) و غیر عمدی (نیست شدن نقش برجسته سمیرامیس در گذر زمان) و در نهایت، بایسته نبودن سنت های رایج میانرودانی و مصری برای دیگران (چون ساخت ستون های پیروزی و سنگ نبشته و غیره).
هرچند که اکنون در میابیم ، شوند حضور مردی با کلاه مادی – پارسی در سنگ نگاره سر پل ذهاب با دیرینگی حدود 2000 پ.م، در نواحی غربی فلات ایران، چه بوده؛ آنچه تاراجگر تاریخ ایران را در پی پنهان کاری و غیر ایرانی دانستن ریشه های جامه یاد شده به دست و پا انداخته است. گرچه نام بانی این سنگ نگاره (آنوبا نی نی ) و زمان آن، خود بسیار نزدیک به نام یونانی شده نینوس و زمانه وی در اسناد نزدیک است.
اکنون در می یابیم که منظور مسعودی از بیان دو گروه نامیده شده با عنوان آشوری (که یکی نیوسیانند که به صرف قرار گیری در سرزمین های سپسین آشور نوین به آن نام خوانده شدند و دیگری امپراتوری آشور راستین) نام میبرد وآنان را به دو گروه نینوی ها (نینوسیان) با اسامی غیر سامی و موصلی ها ( با اسامی سامی) بخش مینماید، چیست. مسعودی حتی سخن از نژاد نینوسیان به میان می آورد و آنها را سریانی مینامد.(22) و می دانیم که ابن ندیم، سریانی را یکی از زبانهای ایرانی توصیف کرده است. (23) مسعودی آشکارا سخن از آغاز سستی نینوسیان از هنگامه سومین فرمانروای آنها و یورش های پراکنده دیگران بر آنها سخن میراند که در نهایت منجر به سقوط مردم نینوی ( نینوسی) شد. سپس از رخداد نبردی میان ملوک موصل (آشوریان سامی) و مردم ارمنستان بحث می کند که با یورش پیشتر ذکر شده تیگلات پیلسر سوم به ارمنستان در پس نابودی نینوسیان، سازگاری دارد.(24)
مورد نهایی، اشاره به دو زرتشت دیگر در پس زرتشت سپیتمان می باشد: زرتشت مادی (حدود 2205 پ.م) و زرتشت باختری (زایش به سال 1980 پ.م). این دو همان عوامل تاریخی گمراه گر مورخان و پژوهشگران فراوانی بوده اند که جابجایی اندیشه، شخصیت و زمانه زرتشت سپیتمان (سراینده گاتها بدوران گشتاسپ در هزاره هفتم پیش از میلاد) را با داشته های مربوط به خود باعث گشته اند. به عنوان نمونه، گاه آمیزش اندیشه های زروانگرایی و باورمندی به دو گانگی آفرینشی (ثنویت) زرتشت مادی، به نام اندیشه های سپیتمان قلمداد شده است و یا بازه زمانه زیست زرتشت باختری، بجای هنگامه کهنتر زندگانی زرتشت سپیتمان، جا نموده است.
موارد یاد شده، تنها بخش های کوچکی از سر نخ هایی به شمار می آیند که گذشته فراموش شده ایرانیان را زنده می کند. گذشته ای که مالکیت آنان بر سرزمین مادریشان، دستاوردهای فکری و نیز کردارهای ابتکاری این مردمان را به آنان باز میگرداند و کمکاری شماری از باستانشناسان و مورخان باصطلاح «ایران شناس» را نمایان می کند.(25)
پی نویس ها و سرچشمگان :
1- Eusebius, Chronicle, pp.6-70
2- Diodorus, Library of History, BooK II, 1-34
3- آثار الباقیه، بیرونی، ترجمه اکبر دانا سرشت، رویه های 126-127
4- Sant Jerome, chronicle, pp. 10-16.
5- هرودوت، تواریخ، کتاب 2، بند 145
6- همان، کتاب 1، بندهای 1-5
7- همان،کتاب 3،بندهای 102 (برای دیا اوکو و فرورتیش)،106 برای هووخشترَ و 130(برای آشتاهاگ)
8- با توجه به توضیحات مشابه هرودوت پیرامون زندگی نامه دیا اوکو، در اینجا، منظور دیودور از هووخشترَ، همان دیا اکو بوده که باشتباه نام وی را هووخشتر ثبت کرده است. هرودوت در کتاب یکم خود، بند 96-98،چنین نوشته :« در بین طوایف ماد،مردی بود که دیوکس (دیا اوکو) نام داشت.... دیا اوکو در دهکده خود.... باجرای عدالت و دادگستری پرداخت.... .... و ساکنان دهکده های دیگر از این جریان ( عدالت محوری دیا اکو) مطلع شدند، آنها که قبلا با احکام ظالمانه ای روبرو شده بودند، با آغوش باز بجانب او شتافتند تا دعوای خود را به قضاوت او واگذار کنند... (پس از مدتی) وقتی دیا اوکو متوجه شد که همه امور باو مراجعه میشود ، دیگر حاضر نشد در محلی که برای قضاوت بر مسند می نشست حاضر شود و از ادامه قضاوت خودداری کرد. پس ماد ها در محلی گرد هم آمدند ئ با یکدیگر به مشورت پرداختند. چون این پرسش مطرح شد که چه کسی را به پادشاهی انتخاب کنند، مجمع عمومی چنین رای داد که دیا اوکو پادشاه آنها باشد.»
9- ر.ک به مقاله ریشه های دموکراسی و مجلس در ایران باستان
از نگارنده
10- زرتشتی که شادروان بهروز ، آن را با زرتشت سپیتمان اشتباه گرفته و هنگامه وی را برای سراینده گات ها قرار داده است. ر.ک به بخش پایانی همین مقاله
11- الکساندر پلی هیستور Alexander Polyhistor ، نقل در ائوسبیوس،همان، رویه 26
12- برسوس و سین سلوس، نقل در هاشم رضی، تاریخ مطالعات زرتشتی، رویه های 210 و 211
13- ماری باس، همان، رویه 215
14- دیودور، همان،بندهای 1-3
15- برای آشنایی با جریان های دیرینگی سازی برای شهر بابل، ر.ک به
Stephanie Dalley, Babylon as a Name for other Cities Including Nineveh, in Uchicago.edu Proceedings of the 51st Rencontre Assyriologique Internationale, Oriental Institute SAOC 62, pp. 25-33, 2005
16- ائوسبیوس، همان. دیودور، همان. سیاهه فرمانروایان آشور، یافته شده از لوحه های آشوری، نقل در Jean-Jacques Glassner, Chroniques Mésopotamiennes (1993) . امپراتوری آشور، دان ناردو، ترجمه مهدی حقیقت خواه،رویه های 6-7 . گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معین، رویه 88، نقل در میترا مهرآبادی،تاریخ کامل ایران باستان، رویه 319. دیاکونو، تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، رویه های 159- 160 . کامرون، ایران در سپیده دم تاریخ،ترجمه حسن انوشه، رویه های109-110
17- داریوش بزرگ، در سنگ نبشته بابلی بیستون، اورارتو را برابر ارمنینَ (ارمنستان) قرار داده است بدین سان، اورارتویی ها همان ارمنیان ایرانی تبار می باشند.
18- شادروان پیرنیا، در جلد یکم از کتاب تاریخ ایران باستان، رویه 170نگاشته است که نام هگمتانه بصورت اَمَدانَ در نبشته تیگلات پیلسر یکم (حدود 1100 پ.م) ثبت شده است. امروزه پژوهشگران بیگانه، بیان کرده اند که امکان دارد آشوریان نام هگمتانه را به صورت ساگ بت Sagbatیا ساگ بیت Sagbit (نزدیک به هگمتانه= گردگاه) بکار برده باشند.
19- پادشاهان، 6-3: 17
20- پیرنیا، همان، رویه 1
21- کتسیاس، پرسیکا، نقل در دیدور، همان، کتاب 2، بندهای 23-34 . باید افزود که این حاکمیت ها شاید متعلق بدوران نخستین ماد بوده باشد. زیرا آنها در هنگامه شاهان دیگری رخ داده اند که نه در سیاهه ائوسبیوس یافت می شوند و نه با رخدادها و ترتیب های تاریخی سازگاری میکنند. از این رو محتمل است اشخاصی را که کتسیاس در لابلای اسامی مشابه در سیاهه ائوسبیوس ارائه میدهد، از نظر زمانی و در اصل، مربوط به دوران 6 تن از شاهان ماد یکم بوده باشند. چنانکه مارآپا کاتینای ارمنی، مشابه با ائوسبیوس، ارپکَ، مائوداکو و آرتی کاس را در دروان ماد دوم ثبت کرده است و از اسامی اضافی کتسیاس (آربیانَ Arbianes 22 سال، اَرتَ اُ Artaues 40 سال (نبرد با کادوسیان در پی تحریکشان از سوی یک پارسی)، ارتَ نَ Artynes 22 سال، آستی باراس Astibaras 40 سال ( شورش پارتی ها و نبرد با سکاها)) نامی نبرده است. در هر صورت، جمع سال های حکومت این چهار تن، 124 سال میگردد. دو پنجاه سال نیز بطور اشتباه در مقابل مدت زمان های حکومت مائوداکو (20 سال در اصل) و ارت کَ (30 سال در اصل) درج شده که اگر بر سر 124 سال چهار نفر پیشین قرار دهیم، همان شمار 224 سال حکومت ماد یکم به دست می آید. به دیگر سخن، شمار سالهای حکومت چهار تن از هشت تن، 124 سال بوده و شمار حکومت 4 تن دیگر میتوانسته 100 سال بوده باشد.
22- مسعودی،مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج1، رویه های 209 و 210
23- ابن ندیم، الفهرست، ترجمه محمدرضا تجدد، رویه 22
24- مسعودی، همان، رویه 210
25- هرودوت در کتاب هفتم خود، بند61، نگاشته است که نام کهن پارسیان نزد خود و همسایگانشان (تیره های دیگر آریایی و شاید میانرودانی ها؟)، آرتائیArtaei بوده است. نامی که به نام دولت-شهر کهن اَرَتَّ ، نام برده شده از سوی سومریان (در نبشته مشهور به انمرکار و فرمانروای ارَتَّ) بسیار نزدیک است. ارتَّ، دولت – شهری بوده است در آن سوی سوسین Susin (شوش) و انشان که برای رسیدن به آن، پیک شهر اونوگ Unug (اوروک)، در حدود 2600پ.م ناچار شد تا از زنجیره کوه های بلندی عبور کند. با توجه به توصیفات بوم نگارانه (جغرافیایی) و جهت حرکت (از اونوگ به شوش و از شوش به انشان) که سوی خاور یعنی فلات ایران است، شهر اَرَتَّ در سرزمین پارس و یا خاور آن (کرمان و زابلستان) واقع میگردد. به این گونه میتوان با احتمال فراوان رای بر آن داد که ساکنان اَرَتَّ، پارسیان کهن بوده اند، تمدن آن یک تمدن ایرانی بوده و خویشاوندی نام شهر نیز، در ردیف واژگانی چون راتا Rata اوستایی و ارتَ Arta پارسی به شمار می آمده است. همچنین هرودوت نگاشته که یونانیان، پارسیان کهن را کِفِن Cephenمی خوانده اند. در ادامه و در بند 62 از همین کتاب، هرودوت نام پیشین مادیها که در گذشته به آن شهرت داشته اند را نیز به میان میکشد و آن را آریان Arian ثبت میکند. آنچه آشکارا، یادگار نام سرزمین ایران به دوران پیشدادیان پس از فریدون و کیانیان (اَئیری یَ نَ Aeeriana در اوستایی) را نشانی می دهد. پیشتر و در سال 98 آقای درخشانی، پژوهشگر ایرانی نیز ، به شباهت نام کهن پارسیان با نام ارتَّ پی برده بود.
.
--------نگاشته شده در 03/09/88
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاشته یکم
دسیسه
سورنا فیروزی
admin@iranpaad.ir
یکی از کردارهای زیرکانه صورت گرفته بر ضد هویت ملت ایران، موضوع مختص کردن پژوهش در زمینه های فرهنگی و ملی است.
به عبارت دیگر، غربیان پس از آنکه مهمترین یابش های باستان شناسی خود را برون از دنیای آکادمیک انجام دادند، اکنون با ساختن مقوله ای چون رشته های تاریخ، باستان شناسی، فلسفه، ادبیات و از این موارد به سبک خود، سعی در جهت دهی هویت ملی دیگران و تخریب آن به سود خود نموده اند.
اجازه دهید منظورخود را با یادکردن نمونه های مستدل بیان کنیم.
یونانیان باستان از عصر اشکانی به سپس، به طور فزاینده ای، در پی سیاست کش دادن دیرینگی تاریخ خود رفتند.از این رو کسانی چون اراتوستن با محاسبه سال رخداد نبرد تروی و شخص دیگری با نام هرودوت دروغین (با هرودوت مشهور متفاوت است) با ارائه سندیاتی پیرامون این رویداد و نیز زمانه زندگانی هومر، در تلاش بودند تا کهن بودن و درنتیجه، عدم وابستگی یونانیان به دیگر شهری گری ها را به اثبات برسانند. شهریگری هایی که در آن زمان، خود را به واسطه نیروی نظامیشان، آقای یونانیان خطاب مینمودند (به سان روم).
این احساسات میهن پرستی که در یونانیان تازگی داشت، تا آنجا پیش برفت که پلوتارخ، در رساله معروفش با عنوان «خبث طینت هرودوت»، تایخنگار هم تبارش را به دروغگویی و لجن کشاندن تاریخ و قدمت یونانیان متهم نمود.
در برابر ایرانیان به دوران ساسانی، تنها این ادعا را میکردند که فرمانرواییشان کهنترین فرمانرواییها بوده که تا به آنزمان( عصرساسانی) هرگز منقطع نشده بود (1) . ماجرای کوتاه کردن درازای فرمانروایی اشکانیان به دوران ساسانی نیز حکایت خود را دارد. و این بی خیالی ناشی از پشتگرمی دولتمردان ساسانی به قدرتشان و در نتیجه، پندار عدم تاثیر ادعاهای دیگران که نیرویی در آن برهه نداشتند، بود.
اما غافل از اینکه چرخ روزگار خواهد چرخید، اسناد یونانی و پیشتر از آنان مصری برای جهانیان باقی می ماند ودر برابر، این غفلت ما خواهد بود که چنین برماندی(میراثی) را به جای میگذارد.
برماندی که اکنون به واسطه آن، شهری گری ایرانی را برآمده و وامدار خورده شهریگری هایی عنوان میکنند که حتا امروز، یک نفر وارث را نیز ندارند. در چنین چالشی، دیگر شعارها و دست و پا زدن هایی چو ن «آنچه تمدن ایرانی رااز دیگران متمایز میسازد، کیفیت آن است ونه کمییت آن»سودی نخواهد داشت.
چون همگان خواهند گفت که هر آنچه شما از قانون و معماری و غیره داشته اید، چیزی جزالگوبرداری های متناسب با زمان خود از داشته های دیگران نبوده است. شما ایرانیان مردمانی بودید که هیچ نو آوری ویژه ای را در جهان پدید نیاورده اید و هر چه بوده، تقلید صرف است بس. کافی است نگاهی به این نوشته های کریستین سنی (بیماری مسری کنه واری که ولکن مغز برخی از مثلا پژوهشگران ما نیست) بیاندازید. نگارنده بر آن نیست تا در این مبحث کوتاه، خربارها نمونه آورد، اما همان دو ماجرای پل سازی سربازان رومی برای ایران ساسانی با این ادعا که شگرد و فن آن، در اختیار رومیان یونانی مآب بوده ونه ایرانیان(حال اینکه چگونه شماری سرباز شکست خورده که حتا از عهده خویشکاری خود نیز بر نیامده بودند ، تبدیل به مهندس و ریاضی دان شده و آن همه سازه های آبی بزرگ را در خوزستان برپا ساخته اند، تنها کریستین سن و سکوتش پاسخ خواهند داد) و تقلید مهندسان ایرانی از ساعت شهر غزه برای ساخت تخت تاقدیس بنا بر کج گفته های هرتسفلد، به اندازه کافی، گویای فضای حاکم خواهند بود.
اما مصیبت در اینجا است که زمینه هایی چون تاریخ و دیگر موارد یاد شده در بالا را به صورت رشته های تخصصی درآورده ایم. فرایندی که هنوز برای این سرزمین زود بود. غربیان بدون انجام این خاله بازی ها، تروی را به همت شلیمان آلمانی و شرقیان نیز دودمان فراموش شده شانگ را به پشتوانه اعتمادشان به اسناد ملی و مهمتر از آن سواد تاریخی خود، از دل خاک بیرون کشیدند.
اما ما 60 70 سالی است که پیوسته اسناد خود را به دلقک بازی هایی چون نقالخانه و کلاس های استادان به اصطلاح عرفان سپرده و آنها را افسانه خوانده ایم.( نگارنده به این موضوع در چندین جا به گسترده پرداخته است که به زودی در اختیار خوانندگان قرار می گیرد).
غربیان، زمانی مقولات یاد شده را به درون فضاهای آکادمیک کشاندند که اعتماد اذهان به اسناد ملی پدید آمده بود واین کار، تنها به سبب آن انجام گرفت تا دیگر در دست عوام نا آگاه ، محتوا و بررسی آنان گرفتار خرافات نگردد.
اما ما ملت ایران، پیش از پیدا کردن چنین چشم بصیرتی و نیز مقوله خود باوری، اسنادمان را نه به کانون های تاریخ و باستان شناسی، بلکه به نشست های شعر و شعار به اصطلاح کنکاشان حقیقت باطنی فرستادیم، جایی که صد برابر خرافه زا تر بود. این است که اکنون رویدادهای ایلیاد و مانند آن تاریخ شده و شب و روز در سینما و سیما و نوشتار به رخ ما کشانده می شوند، اما شاهنامه و نوشتارهای اوستایی و پهلوی، افسانه های به زور ملی (جناب پروفسور کریستین سن آنها راهم وام گرفته از همسایگان شمالی وجنوبی ایران معرفی کرده است) شناسانده میشوند.
از سوی دیگر، پیرو همان سیاست، بیگانگان در بوق و کرنا کردند که گذشته تاریخی و هر گونه کنکاش و پژوهشی که در ارتباط با آن باشد، بایستی به سان علوم پزشکی، در درون آکادمی ها و به دست متخصصان آن انجام گیرد.
بله این سخن درستی است، اما پشت پرده چه؟ آن مسیری را که برای رسیدن به این مرحله بایستی پیمود،به کجا رفت؟
متخصان شما غربیان، کسانی هستند که از روی علاقه و آگاهی، به سوی این زمینه ها رهسپار شده اند ،متخصصان شما کسانی بودند و هستند که با وجود امکان و فرصت برابر برای تحصیل در رشته هایی چون پزشکی و حقوق که همیشه و هم جا پر درآمد به شمار می آیند، از روی علاقه و دوست داشتن فراوان به آکادمی های تاریخ و باستان شناسی گرویدند. آنها کسانی هستند که به واسطه این علاقه وافر که دستکم از نوجوانی با آنها بوده، افراد خلاق و نابغه ای میشوند که نه تنها اسناد ملی خود را با عشق و دقت میخوانند، بلکه با شکیبایی، دست به کنکاش های باستان شناختی گوناگون و پی گیری هر خط از آنان نیز میزنند. از این رو است که هر روز ما شاهد یابش یک یادمان یا دوران تازه به دست باستان شناسان آنان میباشیم.
اما آیا این توصیفات برای ما هم صادق است؟ گروندگان آکادمیک ما به این زمینه ها، بیشتر کسانی بودند و هستند که به واسطه کنکور عزیز، از راه یافتن به رشته دلخواه خود که به مراتب هواخوان بیشتر و در نتیجه شرایط ورودی سخت تری دارند، باز مانده و در نتیجه، ناچار به پا گذاشتن به درون حساس ترین ابزار هویت ملی وفرهنگی ملت میگردند، آنهم بدون هیچ پایه ای از علاقه، بینش و درک از موضوع و از همه مهمتر سواد بایسته و لازم.
گرچه در میان این افراد، اندک نوابغی نیز امکان دارد هر پانزده بیست سالی به سمت این مقوله ها روی آورند، اما بیشترینه آنها، بر آمده از همان دسته های بی علاقه میباشند.
از میان این افراد (که به علت کنکور، استعدادهایشان در زمینه های دیگر به هرز رفته)، زبل ترینانشان به مراحل بالاتر راه یافته و زمانی که با حفظ کردن های اجباری و عاری از علاقه و درک مفاهیم و قدرت تجزیه و تحلیل اسناد ویابش ها، به درجه استادی مفتخر میگردند، ملت با کسانی روبرو می شود که دیگر هیچ کس را جز خلایق به شمار نمی آورند و خود را خداونان تاریخ و باستان شناسی و تنها طبقه صاحب امتیاز برای پژوهش های فرهنگی، تاریخی وباستان شناسی خطاب میکنند. انمگار که مسوله کاردپزشکی قلب است و دکتر بارنارد یگانه.
دیگر خودتان بپندارید که قرار گرفتن سکان اداره هویت ملی ما در دستان این چنین افراد پر سوادی که بایستی به کنکاش اسناد و کاوش بپردازند، چه آرمان شهری را پدید می آورد.
در کنار این مصیبت، سنت وعادت ایرانی معاصر (که به هیچ وجه ریشه ای در دوران باستان ما نداشته) یعنی بت ساختن از هر آن کس که 4 تا کار مفید کرد(که گویا دیگر هیچ ایرادی را به کارهای او نمیتوان گرفت) و یا بریدن سر دیگری(که به واسطه یک اشتباه ، دیگرکارهای بزرگ او نادیده گرفته میشود) و در واقع، همان موضوع تبر بودن خصلت ما (تقسیم همه چیز به دو بخش کاملا خوب و کاملا بد) در برابر ویژگی اره مویی بیگانگان و دادوری آنها که هرچه را متناسب با آن و جدا از باقی مسائل بررسی میکنند، نیز به بیشتر شدن تاثیرات این فاجعه، کمک شایانی رساند. عادتی که در آن بارها این جملات کلیشه ای چون «آقا فلانی 50 تا دکترای باستان شناسی و تاریخ و شعر از 60 تا دانشگاه دارد، شما چه میگویی!» گوش همه ما را نوازش داده و روان و غیرتمان را نیز مورد بدنسازی قرار میدهد. با وجود چنین نگرشی، دیگر مجالی برای شما باقی نمیماند که به پژوهش های ژرف خویش که هر یک، می تواستند بر آمده از اندیشه یک پژوهشگر غربی باشند، بپردازید. زیرا از دیدگاه آنان، درس های این به اصلاح رشته های تخصصی (یعنی همان اسنادی که در کتابهای تاریخی و ملی ما در نوشتارسراهای شهر انبار شده اند و هر کسی میتواند با مطالعه آنها در اتاق خود، دریابد که فلان دوره تاریخی از کی تا کی بوده و یا چند پادشاه در یکجا حکوت میکرده اند!) بایستی خارج از اتاق های خانه و در پیشگاه استادان کارکشته و علاقه مند مورد مطالعه قرار گیرد تا همان گونه که یک کارد پزشکی (جراحی) را از متخصص این کار میآموزید، توالی شاهان فلان دودمان و یا شخم زدن را هم از آن به اصطلاح استاد آموزش ببینید. وبرای توجیه این کج گویی ها، مثال هایی را از اشتباهات فلان شخص شم زن (که چیزی جز اشتباه شخصی عنوان ندارد) را همراه مسائل زمین شناسی (که در حیطه یک زمین شناس است ونه باستان شناس و نیز آنکه چه پیوندی میان خواندن یک سند و کاوش بر اساس توصیفات مطالب بومنگارانه آن به سان شلیمان و شناخت زمین زیر شخم وجود دارد) بیان میدارند.
این کسان بسیار دانا و با استعداد، که نبوغ ذاتی آنالیزگر و پدید آمده از دوران کودکی خود -در مسائل تاریخی وباستان شناسی- را بارها در شیوه های تفسیری زیبا و منطقی خویش از داده ها ، به معرض نمایش گذارده اند، در کنار خوی و خلقیات بی نظیرشان ( که بر خلاف آن وری ها هرچه پیرتر می شوند نا فروتن تر ،مغرورتر و دهان بازتر میگردند) تماشاخانه ای را در برابر دیدگان شما پدید می آوردند که نتیجه آن، توقف دیرینگی ما در همان دوران مادها است، جایی که حتا این باستان شناسان، از ادامه حفاری های آن دوران در هگمتانه ابا میورزند.
آنجا که هر سه چهار ماه یک بار، مصر شناسان با آسمان و ریسمان بافتن که البته بسیار هم قابل پذیرش میباششند، بر شمار فراعنه مصری می افزاییند، ما برش دهندگان ماهری برای تاریخ خود هستیم.
اکنون سنت یاد شده را در کنار عادت و عرف جامعه ما در به رخ کشانیدن سن وسال و شمار چروک پوست و میزان کج شدن نوک بینی در گذر سالیان عمر، برای اثبات بیشتر سواد و تبهر داشتن آقایان، قرار دهید تا ژرفای بدبختی بیش از این که گفتیم روشن گردد. هر کجا کارشان به مشکل میخورد، با مطرح کردن سن و سال و درازای مدت زمانی که جز به پوچی و خودخواهی نگذرانده اند، به گدایی احترام از شما برمیخیزند!
گویا هرچه درختی کهنتر باشد، میوهای فراوان تر و مرغوبتر خواهد داد! در کجای این هستی افزایش سن ، بایسته وار به مفهوم آگاه تر و با باینش تر بودن است ، نشان دهید؟ آقایان، سن وسال هم بازیچه شما شد؟
این داستان حکایتی دراز دارد دوستان و زمان ما کوتاه. اما به یاد داشته باشید که من به طور قاطع، وجود بزرگان ونازنیان مستعد، میهن پرست و باسواد را در میان جامعه تاریخ وباستان شناسی و مانند آنها انکار ننمودم. هستند اندک استادان و دانشجویانی که من نیز شماری از آنها را میشناسم .کسانی که در لای این سامانه فاسد، تواناییهایشان در حال به هرز رفتن است.
اما بایستی به خود تکانی داد. به ویژه نسل جوان باستان شناس وتاریخ دان ما باید دریابند که هدف از تحصیل این دوستان با ارزش و صرف بودجه و ثروت ملی این کشور برای آنها ، تبدیل شدن به یک عده تاریخ خوان و باستان باف بی استفاده و آلت دست نیست. آنها بایستی از اسناد تاریخی، به ویژه اسناد ملی به طور کامل آگاهی یابند و با اعتماد کامل به آنها (چه مطالب آنها درست باشد وچه نادرست)، به معنای واقعی تاریخدان ، باستان شناس و کاوشگر واقعیان گردندند.
پی نویس:
1-بیرونی، آثار الباقیه
--------نگاشته شده در15/06/87
