نگاه روز
نگاشته دهم
یک توضیح
با سپاس از تمامی دوستان، پژوهشگران و خوانندگان گرامی که به من مهر و محبت روا داشتند، به شوند گرفتاری های برآمده از مشغول شدن به یک پژوهش رسمی و حساس درباره زمان زندگانی زرتشت، افزایش گرفتاری های شخصی و نیز آماده شدن 2 کتاب برای چاپ، یک ماه و اندی است که نتوانسه ام به برخی رایان پیک ها، انگارش ها و درخواست های یاری پاسخ دهم. به همین شوند نیز ایران پاد در این مدت به روز نشده است. گرچه در این اندیشه ام که ساختار و طراحی سایت را تغییر دهم،
اما در پس پایان پژوهش یاد شده، به جبران تمامی کم کاری ها خواهم پرداخت.
سورنا فیروزی
نگاشته شده در 16/04/89
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاشته نهم
در عجبم از روزگار
سورنا فیروزی
admin@iranpaad.ir
داریوش خان احمدی، دوست بزرگوار و مهربان من ، همچنان نسبت به من پریشان گویی میکند. تارنگارش را میتوانید ببیندید که هنوز مرا متهم به زرد پوست خواندن آذریهای آریایی نموده و ادعا کرده که من به وی توهین کرده ام!!!
پیرامون موضوع قدمت ایران، مقاله و متن سخنرانیم گویا و بسنده است. در پاسخش نظری چنین گزاردم:
لینک مقاله من پیرامون موضوع مذکور:
http://www.iranpaad.ir/admin.php?a=nedo
لینک گزارش سخنرانی من در بنیاد جمشید
http://iranbooknews.com/vdchvkn-.23nzqdftt2.html
لینک مقاله من پیرامون تبار آریایی آذری ها در سال 85
http://www.iranpaad.ir/admin.php?a=neja
لینک نظرها در امرداد
http://amordad6485.blogfa.com/post-3876.aspx
و لینک جوابیه من در امرداد
http://www.iranpaad.ir/admin.php?a=zabanshe
لینک ها راببینید و خود دادوری کنید.
حال اگر او نظر من و دگر اندیانش را پاک نمود، مرا سرزنش نکنید دوستان
---------نگاشته شده در 02/01/89
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوروز ایرانیان بر همگان فرخنده باد

---------نگاشته شده در 1/01/89
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاشته هشتم
از زمان زرتشت تا سروده های او
ریشه کردار رجبی
سورنا فیروزی
admin@iranpaad.ir
روزنامه اعتماد در شماره روز نهم اسفند ماه خود، بار دیگر در راستای حمایت از پراکنش دروغ، شرافت و منش ژورنالیستی را به زیر پا نهاد و این نگاشته را سلاخی شده و گنگ به چاپ رسانید. بخش زدایش یافته، بصورت رنگی نمایش داده شده است.
ادعاهای آقای رجبی نخستین تلاش پیرامون «هویت زدایی از تمدن ایرانی» بشمار نمی آید. در واقع گفته های ایشان ، محصول چند دهه غلفت پژوهندگان تاریخ و فرهنگ ایرانی در قبال بررسی اسناد تاریخی بوده است که کار را به اینجا رسانید.
در زمانه ای که دیگران نگاشته های کلاسیک خود را به آکادمی ها سپردند تا بدور از اتهام های عوام مآبانه، کنکاش علمی شوند، ما داشته های خود را مضحکه نمودیم. آنان ایلیاد را روی تیغ نقد علمی قرار و به نشانی های جغرافیایی درون آن، باورمندی نشان دادند و این گونه، باقی گذشته خود را از خاک برون کشیدند. گل نبشته های سومری را هویت تاریخی دادند و به زمانه های نجومی فرمانروایان سومر، اعداد طبیعی بخشیدند.
سال بنیانگذاری شهر رم بدست رومولوس ، پرورش یافته ماده گرگ را رسما تعیین کردند و در کتاب های این دانشگاه و آن دانشگاه درج نمودند. آمار هرودوت از تاریخ مصر را ناقص دانستند و با اتکا به اسناد بومی خود چون سیاهه آبیدوس و نوشته های تاریخی مکمل هرودوت چون برسوس و ائوسبیوس، بیشینه فراعنه را به عنوان فرد حقیقی پذیرفتند، پروژه های باستان شناختی براه انداختند، و تک تک یادمان های آنان را از زیر خروار ها غبار، به سطح زمین رساندند. نسل نوین چینی، با کنار گذاردن آن تمسخرها و بی اعتمادی های گذشته نسبت به اسناد ملی، بدنبال سرآغاز و دستاوردهای راستین خود رفت و با نشان دادن یابش های باستان شناختی نوین بدست آمده در پس پیروی از نشانی های مندرج در نوشته های تاریخی، قاطعانه اعلام کردند که نقطه آغازین تاریخ ملت چین، نه دودمان جو و تاریخ 1000 پ.م، بلکه شانگ و شیا (همان ادعاهای اسناد) و سال 2200 پ.م میباشند.
اما ایرانی معاصر چه کرد؟ شاهنامه را به نقال خانه ها برد، به آن انگ افسانه و قصه زد، به اوستا تنها از جنبه مذهب نگاه نمود، گزارش های نویسندگان پهلوی را توهم برآمده از برداشت های نادرست تاریخی و خاطرات گمشده پیشین عنوان نمود و فراتر از کتاب هرودوت تاریخ فرا هخامتشی را کنکاش ننمود.
هرودوت سرآغاز تاریخ ما را دیا اوکو (701پ.م) خواند، ساخت هگمتانه را به دوران او برشمرد و بیگانه استعمارگر نیز با پدیدارسازی جو بی اعتمادی نزد ایرانیان نسبت به اسناد ملی، پروانه نداد تا پژوهنده و باستان شناس حتی این اندیشه را به ذهن خود راه دهد که آیا شاه مادی یاد شده، واقعا نقطه نخست تمدن ایرانی است و یا به پیش از آن هم میتوان گام نهاد. آنها حتی بخش هایی از نوشته های دیودور و ائوسبیوس (که برای تاریخ مصر و یونان و روم اعتبار دارد) را افسانه ای برای ایرانیان خوانده و بیان کردند که تنها هرودوت سرآغاز تمدن ایرانی را نشان میدهد و آنچه دو نگارنده دیگر پیرامون تاریخ ماد بیان میدارند (که دیرینگی این دوره و نیز شهر هگمتانه را تا هزاره سوم پیش از میلاد به عقب باز میگردانند) اضافه گویی بوده است.
جای دادن مسئله تمدن های بومی فلات ایران، بن بست آخری بود که اجازه ندهد هیچ یک از یافته های سپسین، به نام ایرانی رقم بخورد. زیرا آن هنگام به وی بیان میکردند که تو یا آریایی و ایرانی هستی که نیاکانت در هزاره های دوم و سوم به فلات آمده اند و یا وارث بومیان منطقه. یا تمدن های پیش از ماد دیا اوکو را بحساب خود آور و یا پس از آن را ! چیدمانی شگفت انگیز از تاریخ که در هیچ سرزمین دیگری، هرگز صورت نگرفته است.
فلسفه این گونه کردارها نیز روشن میباشد. جهان اروپایی در پی آن بوده که ریشه همه چیز را به پدران منسوب به خود (یونانیان) نسبت دهد، بنابراین جهان ایرانی (به عنوان رقیب پنداری) باید کوتاه و کوچک نگاه داشته میشد تا دستاورد مادی و اندیشه ای به درازای یونان نداشته باشد و مبدل شود به یک مقلد. پژوهشگر امریکایی برای گریز از هویت اروپایی، سعی کرد تا پدرانی بیابد که برون از قاره کوچک جای داشته باشد. ابتدا دست بر روی مصر گذارد و پی در پی امتیاز هر دستاورد بشری را به نام آن تمدن ثبت می نمود. اما در هر حال مصر فرزند دارد، بنابراین این پدر باید عقیم در نظر گرفته میشد، و این سر آغاز گرایش به تمدن سومر و صرف هزینه گزاف برای برون کشانیدن آثار آن شد. حال هیچ ملتی نمیتواند به داشته های نیاکان خود فخر بفروشد، زیرا سومری بی وارث از تباری ایزوله، پیشتر به آن دست یافته بود و دیگران، پیروان وی بوده اند.
این گونه بود که تمامی شخصیت های ایرانی پیش از دیا اوکو ( فرمانروایان، پزشکان، پهلوانان و....) بسادگی آب خوردن از برگه های رسمی تاریخ کنار گذارده شدند و یا در بهترین حالت، منطبق بر یکی از شخصیت های این سوی خط هرودوتی فرض گشتند (چون کیخسرو با هوخشتر و کورش، کاووس با کمبوجیه و غیره). در این بین، تلاش های «کریستین سن مسلکانه» نیز حرکت کوبنده ای بشمار آمد. کردارهایی که برپایه آنها، نه تنها سخن از افسانه ای بودن این موارد به میان آورده می شود، بلکه با بیان ریشه های غیر ایرانی برای آنها ( چون مورد فریدون و تهمورس و کاووس) هرگونه مسیر کنجکاوانه ایرانی را بی اثر میکند.
اما زرتشت، اندیشمندی که هرگز بسان دیگر شخصیت های فرا هخامنشی، نمیتوانست افسانه خوانده شود (بدلیل اقرارهای فراوان یونانیان، وجود پیروان و هاله مذهبی وی)، از چنگ ماشین زدایشگر برون مانده بود. از این رو این شخص و اندیشه وی نیز باید بگونه ای خنثی میشد تا «افراد متعلق به جهانی غیر از دنیای نیاکان در نظر گرفته شده»، حقی بر گردن بشریت نداشته باشند. ابتدا دیرینگی و زمان اندیشمند ایرانی باید جابجا میگشت، بنابراین، عصر زندگانی زرتشت سپیتمان، که اسناد موثق به زیست وی در هزاره هفتم پیش از میلاد اشاره مینمودند، به هزاره ای آورده شد که اندیشه بشر از بسیاری از نکات فرزانشی و دانشی گذر کرده بود. اما این کافی نبود، ضربه نهایی باید فرود می آمد. و آن وامدار و نا خلف نشان دادن این بزرگ مرد ایرانی بود. برخواندن تراوش های ذهن فرزانه ایرانی به صورت «مصادره کننده» اندیشه های شخصیت های کنعانی و جعل هویتی چون «شاگرد ناراست» آنان، از بارزترین این کردارهای شوم بشمار می آید. جریان هایی برآمده از روی رشک که بیرونی، ابن کلبی، ابن عربی، شهرستانی، ابن اثیر و ابوالاسحاق مستملی سالها پیش ، از وجود آنها خبر داده بودند، اما پژوهنده ملی آن را جدی نگرفت. نگرشی که باعث شد تا آن پژوهشگر و استاد دانشگاه در انگلستان به سده هفدهم، با زیر پا نهان اسناد روشن و فراوان موثق، زرتشت را یک مقلد یهودی بخواند و آن اسقف انگلیسی، با حسادت تمام، از وی یک عبری بسازد و بدین گونه، از فرزانش ایرانی که میبایست پیشگام آن اندیشه ها دانسته میشد، چیزی جز «یک نسیم وزیده از بیگانه» نام برده نگشت.
و اکنون که بجان هویت هخامنش و دیا اوکو و فرورتیش و گل نبشته های آریا رمن و ارشام افتاده اند، نباید در شگفت شویم که گات های زرتشت، یعنی میراث اندیشه وی نیز به همان سرنوشت دچار گردد. روزی که سرانجام می آمد، و با این روندی که در پیش گرفته ایم، باید به انتظار آن هنگامه نیز بنشینیم که خود هویت زرتشت سپیتمان را هم بزیر پرسش برند، راهکاری که از دیر هنگام بر ذهن استعمارگر و رشک بر نقش بسته است.
سخن آقای رجبی، برآمده از امروز و دیروز نیست، یادگار سالها غفلت و خفتن ما ایرانیان بوده است و تا بیدار نشویم و اسنادمان را به طور علمی از پس گرد و غبار، و داشته ها را از بساط پنداشت افسانه و استوره و نماد پدیده های طبیعت برون نکشیم، باقی آب نیز از دست خواهد رفت.
---------نگاشته شده در 19/11/88
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاشته هفتم
دژنپشت زنده
سورنا فیروزی
admin@iranpaad.ir
نزدیک به پایان امرداد ماه بود که همراه تنی چند از دوستان، به یک سفر پیش آمده سوی مرو دشت رهسپار شدم. در پایان این سفر، بسیار شادمان بودم که با جناب «ببراز بازوبندی»، یکی از اندک شمار ایرانیان میهن پرست خاص آشنا گشتم که دارای دو ویژگی بود. ویژگی هایی که امروزه در میان دوستان پر هیاهو و مدعی بسیار نایاب شده است. یکی برخورداری از منش پارسایی و وجود معرفت در ذات و دیگری سرشار بودن از دانسته های تاریخی ناب و ژرف.
باید اقرار کنم که هر دوستی که با این بزرگوار به مجموعه تخت جمشید راهی شود، به گونه راستین درک خواهد کرد که این سازه گاه بزرگ چگونه جایگاهی است، فرزانش و بینش نهفته در پشت هر یک از بخش های آن چه بوده و چه مواردی را باستان نشناسان درونی و برونی و به اصطلاح تاریخ نگاران به آنها پی نبرده اند و یا از ما دریغ کرده اند.
با اینکه روند نگارش من در ستایش زندگان هرگز نبوده است، اما نیک بختم که از این دوست بزرگوار به شوند سزاواری اش هم از نگرش منش و هم از نگاه دانایی در هنگامه کم فروغی جوانان کنونی یادی نموده ام.

ببراز بازوبندی، اندیشمند و پژوهشگر ساکن مرو دشت
---------نگاشته شده در 06/06/88
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاشته ششم
( پاینده ایران
در پی نمسته های دورادور شنیده شده و نوشتاری دیده شده از سوی رسوا شدگان و نیز درخواست دوستان ارجمندم مبنی بر این اندرز کهن که «هر راست نشاید گفت»، این نگاشته گذرا زدایش می یابد. اما این به مفهوم خاموش نهادن بنیان داستان از سوی نگارنده نخواهد بود و در هر هنگامه بایسته، همین متن یا نگاشته هایی همسان، به آگاهش دیگران رسانده خواهد شد.. امید است که از این پس، ناگزیر به درج این گونه ناگواری ها نگردیم و برای خود حرمت و بزرگی قائل شویم. زیرا هیچگاه با رنگ، ننگ زدایش نمی یابد و پاک نمیگردد.) (نگاشته شده در 19/09/87)
---------نگاشته شده در 07/09/87
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاشته پنجم
خیانت در پس تحصیلات عالیه
سورنا فیروزی
admin@iranpaad.ir
چندی پیش در نشست سیتو ژنتیک پیشرفته استادی نشسته بودم. به ناگاه سخن از مطالعه یک به اصطلاح استاد ژنتیک ایرانی نما به نام دکتر ( ا ) شد که پیرامون علت گرایش ایرانیان معاصر به ازدواج های خویشاوندی انجام گرفته بود. هدف این مطالعه چنین تعریف شده بود که آیا این رفتار، برآمده از ریشه ها و سنت های مذهبی مردمان ایران معاصر است یا ریشه ها و آداب فرهنگی!!!! دست آخر هم این آقا توپ را به زمین فرهنگ مردمان انداخت و گفت این پدیده نا مطلوب از نظر پزشکی، ریشه در آن دارد!!! به این ترتیب، به خیال خود، ریشه بروز چنین مشکلی، به فرهنگ ایران زمین پیوند دارد و نه آداب نا ایرانی!!! هیچ یک از ژورنال های ایرانی حاضر به چاپ چنین نا مطالعه غیر علمی و بدون شاخصی نگشتند، امایک ژورنال برون کشوری، چنین کاری را انجام داد. استاد گرامی ما هم در تفسیر این دو عملکرد متضاد ،رفتار نخستین را برآمده از نا آگاهی سردبیران درونی و کردار دوم را به علت علم گرا بودن همتایان برونی آنها می خواند و از نتیجه این مطالعه ابراز شادمانی و احساسات میکرد!!!
شنیدن چنین برداشت و نتیجه ای به شدت بر افروخته ام کرد.زیرا میدیدم که این به اصطلاح مطاله گر ژنتیک دان ( که صرفا ژنتیک خوان بوده و نه ژنتیک دان) هنوز شعور و بینش این مسئله را ندارد که فرهنگ ها همه برخاسته از مذهب ها و کیش های رایج در جامعه می باشند. به عبارت دیگر، شما نمیتوانید هیچ رفتاری را در یک جامعه نظاره گرباشید، بدون آنکه در جایی و نقطه ای از پیشینه مذهبی آن کشور ریشه نداشته باشد. همچنین نزیکترین کیش که معمولا کیش و باور حاکمه نیز به شمار می آید، تاثیر گذارترین آنها بر رفتار یک جامعه میباشد ( در اینجا کاری با امکان هم ریشه بودن باورهای یک دین رایج در یک جامعه ( الف) و متعلق به نژاد و فرهنگ دیگر(ب) با جامعه و فرهنگ نخستین ( الف) نداریم).
بنابراین اساس چنین پژوهشی از نخست باطل و پوچ است. زیرا شاخص ژنتیکی ویژه و یا روند خاصی جهت تمایز دادن اثراین دو به اصطلاح معیار جهت مطالعه وجود ندارد. دوم آنکه ماپیشینه ای از وجود و هستش چنین عادتی میان دوران رواج فرهنگ آمیخته نشده ایرانی ( پیش از یورش اعراب) در اختیار نداریم. اما موارد وارونه فراوان هستند. سوم نیز آنکه اگر ژورنال برونی چنین نگاشته پوچ و مهملی را چاپ نمود، از سر صدقه یا بن مایه های علمی آن نبوده است، بلکه در پی همان نگرش ایران زدایی و ایران ستیزی بوده است و بس.
نگارنده استوارانه بر این باور است این آقا و مانند وی نه پژوهشگر،بلکه چیزی بیش از عمله ها و ابزارهای بیگانه برای ویرانش و به لجن کشانیدن هویت و داشته های فرهنگ ایران زمین نیستند. کسانی که باید پاسخ یاوه گویی هایشان را علمی و مستند داد و آنان را به زباله دان دروغ گویان فرستاد.
---------نگاشته شده در 15/08/87
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاشته چهارم
فاصله ناسیونالیسم با فاشیسم
سورنا فیروزی
admin@iranpaad.ir
ملی گرایی یا ناسیونالیسم علمی است که بر پایه یک غریزه طبیعی ایجاد شده است. پدید آمدن حس علاقه و وابستگی به زیستگاه خود، رخدادی است که قانون تکامل آن را در بسیاری از جانوران نظیر خرس، پرندگان و مانند آنها پدیدار ساخته است. بارها مشاهده شده است که جانوران، محدوده کنام و قلمرو خود را بر روی یک درخت و یا مساحتی از جنگل نشانه گذاری می کنند تا به این طریق، به متجاوزان مالکیت خویش را هشدار دهند.
اما این حس چگونه پدید آمده است؟ اندکی اندیشه پاسخ را روشن میسازد: تلاش برای بقای خود و نسل برآمده از خود. یک جاندار همواره بر آن است است تا با فراهم ساختن موقعیت های امن و سرشار از آذوغه، خود را زنده نگهدارد تا بتواند با شایسته ترین جفت ممکن، آمیزش نماید و صفات خود را به نسل سپسین منتقل کند. حال انسان نخستین را در نظر بگیرید. موجودی که همچنان خوی تهاجمی و بی رحمی جانوری خود را دارا بود و در نتیجه به سان آنان، اهدافش برای پاسداری از زیستگاه خود (چون یک غار یا بخشی از چمنزار ومانند آن) تنها نگهداشت جان و تامین غذای خویش ، جهت هدف نا مستقیم ایجاد نسل بود. اما رفته رفته با تکامل معیارهای شهری گری (تمدن) بشر، پیدایش زندگی های گروهی و شناخت ارزشهای اخلاقی و انسانی میان گروه ها، نوع نگرش بشر به علل پاسداری از قلمرو خود نیز تغییر یافت. در کنار آن، گذر زمان و جای گیری هر یک از گروه های منشعب شده انسانی در یک مختصان بوم نگارانه (جغرافیایی ویژه)، موجب پیدایش صفات منحصر به فرد میان هر یک از این گروه ها، و صفات مشترک ونزدیک به هم میان هموندان هر گروه گردید. این بار هموندان یک گروه، برای مساعد ساختن و یا حفظ زیستگاه خود، که درآن زمانه کهن ( نزدیک به 11000 تا 14000 سال پیش) مساحتی از یک منطقه برای گروه های کوچگر بود، با همیاری یکدیگر، از سرزمین یاد شده در برابر دست اندازی های گروه های انسانی دیگر و یا آفند جانوران وحشی به آن دفاع مینمودند. دفاعی که در آن یک شخص حاضر بود برای نجات جان هموند خود، جان خویش را از دست بدهد. ریشه این کردار نیز مشخص است. فرد احساس میکرد که از دست دادن جان خود – که یک فرد است- در جهت پاسداشت امنیت هموندان خود-که چندین فردهستند- بخت بقای صفات مشترک و در ارتباط با خود و انتقال آن به نسل های آینده را بالا می برد. از همین رو و پیرو غریزه پیشین برآمده از انتخاب طبیعی و قانون تکامل، جان نثاری برای پاسداشت هم گروهی ها ( که در اثر نزدیکی و پیوندهای پدید آمده با یکدیگر،به صورت خویشاوند نیز درآمده بودند) به عنوان یک ارزش اخلاقی در ذهنیت انسان شناخته شد و روند فشار طبیعی نیز به علت کمک این رفتار به حفظ صفات مطلوب، به نوعی آن را سازگار ساخت.حال سطح شهری گریانسان ها یک گام دیگر به جلوتر میرود. دامپروری پدید می آید. سپس دهکده ها به روستاها تبدیل میشوند و کشاورزی گسترده می گردد. دسته های گوناگون نزدیک به هم ( که به علت قرلر گیری طولانی در یک شرایط بوم نگارانه، صفت تباریشان نیز مشبه یکدیگر هستند) با یکدیگر تشکیل گردایه ای از شهرها و روستاها را میدهند. آنها قوانین ویژ] خود را جهت اداره زیستگاه های خویش پدید می آورند. شگردها را در گستره هوش و امکانات محیطی خویش باز میشناسند و پدید می آورند. همه این موارد در نتیجه تلاش ها، کشیدن سختی ها ، همکاری های گروهی و گاه ازدست رفتن جان ها صورت می گیرند تا هموندان یک زیستگاه، به یک آسایش مطلوب وآرمانی جهت زندگی بهتر دست یابند. این شرایط آرمانی به آنها این پروانه را می دهد تا بتوانند فرزندانی را پدید آورند و با پرورش مناسب و همراه آسایش آنان، نسل خویش را ممتد ساخته و آیندگانی شایسته و مناسب پیشرفت های بیشتر پدیدار سازند. بنابراین آنچه حاصل تمامی سخن های یادشده است، ایجاد زیستگاه یا در پی رواج قانون، میهنی است که برای مطلوب ساختن آن، رنج های زیادی کشیده شده است. به همین علت، درمیان سازندگان یک میهن نسبت به آن سرزمین،ی ک حس وابستگی، علاقه و مالکیت ژرف ایجاد می گردد.در اینجا دیگر داستان وابستگی گذرای چند غار نشین و چادرنشین و کوچ نشین درمیان نیست که به علت عدم صرف وقت، دلسوزی چندانی به زیستگاه خود نداشته باشند و درصورت بایسته، غاری جایگزین دیگر یا چمنزاری دیگر را برگزینند. آنچه اکنون این گروه انسانی با آن سر و کار دارد، دستاورد نیاکان او است و جایگاهی است که مادر ومادرهای وی،در آن رشد کرده و مانند اورا پدید آورده اند و سرزمینی است که می تواند برای او و عزیزان او، جایگه رشد، ازدواج و پدیداری نسل خود ( نخستین ارزش طبیعی کهن که طبیعت در نهان اوجای داده) باشد.
از این رو حس گرایش و علاقه در دل این افراد که در پس هویت دار شدن گروهی، ملت خوانده میشوند (در این برهه هموندان ملت، به یک گروه تباری نیز تعلق دارند) نیرومند شد و دولت های فرمانروا بر آنها-چنانچه آلت دست بیگانه و یا آرمانخواه اندیشه بیگانه نباشند- در راستای فراهمش سودمندی ها و منافع ملی عمل مینمایند. هر آنچه موجب رشد مطنقی و حساب شده یک ملت گرد، منافع ملی به شمار می آید. واین سودمندی ها در گرو گرفتن سیاست ها و داشتن اندیشه ها و آرمان های مطلوب برای میهن است. چنانچه در گذر تصمیم یا کرداری، کشور سودبیند، ملت از ثمرات آن برخوردار شده و با تامین منافع گروهی، منافع فردی ( هر یک از هموندان ملت ) نیز فراهم خواهد شد. یک نمونه ساده آنکه، چنانچه سهم ایران از دریای مازندران 50 درصد باشد، طبعا منافع برآمده ازآن (مالی و خوراکی) درون مرزهای کشور و یا صرف گسترش داشته ها و سرچشمه های در آمدزا و خود بسنده ساز آن می گردد و وارونه و مانند آن.
حال بپندارید که در راستای رشد اندیشه های ملی و روی کار آمدن دولتی با چنین نگرشی، در کشورهای همسایه و یا دیگر کشورهای در پیوند با کشور نخست نیز، چنین احساسات، نگرش و دولتی پدید آید. در اینجا ما با گردایه ای از دولت ها و ملت ها سر و کار داریم که هر یک در پی فراهمش سودمندی های ملی خود است. دراین جا است که نخستین تفاوت های ناسیونالیسم و فاشیسم آشکار میگردد. در ملی گرایی، پیرو این قانون که «احترام و علاقه به مادر خود، موجب درک احترام وعلاقه سوی دیگر به مادر خویش می گردد» و نیز «هر کس به مادر خویش احترام گذارد، میداند که باید به مادر سوی دیگرنیز احترام گذارد»، کاملا محسوس و قابل لمس و درک است.از این رو کمتر روی می دهد که ملتی برای به دست آوردن منافع ملی خویش (چنانچه با زورمصادره نشده باشد و جز بهره گیری از زور نیز بازگشتی نداشته باشد) به پایمال کردن حقوق دیگری دستکم آشکار نمیپردازد. بلکه هر یک به صورت شهری گرانه و با آرامش در کنار یکدیگر، به کسب منافع ملی خویش سرگرم میگردند (به سان ملل اروپایی غربی امروزین). اما فاشیسم قباحتی از شکستن حرمت ها و نابود ساختن حقوق دیگر ملت ها جهت فراهمش منافع خود ندارد. بهراحتی به سرزمن مجاور یورش می برد. بخشی از هموندان ملت و یا شهروندان غیر همتبار ملت را از امتیازات همگانی محروم میکند و گاه دست به برونش سازی (اخراج) و حتا کشتن آنان میزند. و بدتراز انجامش این کردارها، آنکه آنها رابه نام تامین حقوق از دست رفته ملی انجام میدهد. اگربخواهیم یک نگاه وسیعتر و گذرا به تفاوت های بنیادین ملی گرایی و فاشیسم مدعی ملی گرایی بیاندازیم، نکات زیر نمایان میگردد:
1- در ملی گرایی، تمامی همتباران و زایش یافتگان هم تبار اصلی کشور، به عنوان ملت آن کشور شناخته می گردند و افرادی که از تبار مادری و سازنده دیرین کشور نبوده باشدن نیز، به عنوان تابعه و یا شهروند (به سان هموندان ملت آن کشور) رسمیت می یابند. در هر 3 حالت، هر سه گروه، انسان به شمار آمده از تمامی مزایای اجتماعی و آسایشی کشور برخوردار میباشند. تنها افراد تابعه (که شهروند به شمار نمی آیند، از حقوق شرکت در تصمیم گیری های سیاسی چون حق رای یا نامزد منصبی سیاسی شدن،برخوردار نیستند که علتآن نیز، عدم وابستگی زمانی و یا اندیشه ای آن افراد است که هنوز نتوانسته و یا نخواسته شهروند کشور زیستگاه خود گردند). اما فاشیسم مدعی ملی گرایی، تمامی غیر هم تباران را بلا استثنا از مزایای دولتی و اجتماعی محروم میکند و دامنه دخالت های خود را تا نوع پیشه و جایگه زیست آنان گسترده می سازد. نوع پوشش این افراد را از ملت جدا میکند و به همین طریق آنان را محدودتر و محرومتر از داشتن کمینه حقوق انسانی مینماید، تا آنجا که دست به تعیین سرنوشت آنان به دلخواه خود نیز میزند. در چنین فضایی، چارچوب ارزشهای ملی نیز از سوی حاکمیت شناسانده ومشخص میگردد و هیچ کس حق ندارد با هیچ روشعلمی، نظر خود را در برون حد و مرزهای فاشیسم بیان کند.
2- یک آرمانخواه ملی به دنبال فریبش خود نیست.در نتیجه فریب دادن دیگرانرا نیز خط مشی خودنمی داند. چنین فردی، بر این باور دارد که تمامی خواسته ها و باورهای ملی، بایستی برآمده از حقیقت، سند و منطق و دانش باشد.برای نمونه، حق مالکیت بر یک منطقه زمانی دز ذهن یک آرمانخواه ملی نقش می گرد که یکم طبق اسناد آن منطقه جز دارایی های آن سرزمین و ملت بوده است و دوم آنکه سودمندی های ملی دست یابی به آن جا، خطری برای بقا ونیکبختی ملت و کشور پدیدار نسازد. و یا در مورد پژوهش های فرهنگی، یک آرمان خواه ملی بدون تحقیق و رو نمودن و یابش اسناد و مدارک، به دروغ سازی و هویت تراشی و پیشینه بافی دست نمیزند و در برابر، با مرام و لحن قلدر مآبانه و غیر علمی ، به نفی داشته ها و یا ادعاهای ملل دیگر نمیپردازد.
اما فاشیست مدعی ملی گرایی با وجدان و اخلاقیات و پاسداشت حرمت و احترام به جان و حقوق دیگران و حتا برخی از هم قطاران خود کاری ندارد. بلکه به سان یک جانور هوس ران، تنها در پی اطفای میل خویش است، حتا اگر این خواسته به غیمت از دست رفتن و یا از میان برداشن عزیزان و یا داشته های گران بهای خود و ملت خویش گردد(مانند به کشتن دادن ملت برای دست یابی به یک آرمان که اگرهم ملی باشد، در زمان خود و شرایط مطلوبتروکم زیان بارتر میتوان به آنها دست یافت). یک چنین فاشیستی، حاضر است برای تامین منافع به اصطلاح ملی، دست به جعل واقعیات، اسناد و نتایج پژوهش ها و گاه مصادره آنان بزند و در برابر به جای دادن یک پاسخ علمی به ادعاهای واهی دیگران،با لحن کوچه بازاری، به نفی بی منطق و حاصل و کودکانه آن ها بپردازد. برای نمونه این فاشیست در برابر وام دار خوانده شدن اندیشه های یک فرزانه (فیلسوف) ملی خود از سوی ملتی دیگر، به جای نقد و کنکاش علمی آن وارائه پاسخ مستند، دست به توهین، بی اعتنایی های علم کودکان و گاه ایجاد ترس و انجام ترور میزند. حال اگر ادعای سوی روبرو، از واقعیت و یا استناد علمی یا تاریخی ومنطقی برخوردار باشد، مصیبت بروز کرده و واکنش مشابه و خشونت آمیزتر فاشیست را تصور کنید.
3- در اندیشه یک آرمانخواه ملی، همگان با هر اندیشه ای اجازه استفاده از بخت خویش و امکانات موجود جهت شناساندن آرمانها و اندیشه های خود (به صورت مصالمت آمیز وبدون وارد ساختن زیان و خطر برای ملت و کشور) و تلاش قانونی (از راه انتخابات آزاد و به واسطه رای ملت و شهروندان) را دارند.زیرا پیرو ذهنیت حقیقت جویی این فرد،اگر در پس اندیشه وآرمان هایش،حقیقتی نهفته باشد، و یا آنکه به راستی باورهای او، در راستای منافع ملی و احقاق آسایش ملت و شهروندان کشور باشد، در نهایت در پی یکی از انتخابات، رای رابه دست می آورد و با اجرای قانونمند سیاستهای خود، دستاوردهایی رافراهم میسازد که در گزینش سپسین و یا طرد او ازسوی رای دهندگان نقش خود را ایفا میکند.
اما فاشیست مدعی ملی گرایی (به سان فاشیست های هر مقوله و دیدگاه دیگری)، هم کور دل است، هم آزمند و رشک بر و حسود و هم ترسو. او نه تنها چشم ندارد دیگری را برای مدتی بر کرسی قدرت ببیند، بلکه حتا به راستینش اندیشه های خود جهت همراه ساختن دلخواه ملت و شهروندان کشور نیز اطمیان ندارد.از این رو تنها در پی از سر راه برداشتن رقبای خود (چه رقبای دگر اندیش و چه رقبای همقطار درون مسلکی) به روش های نا متعارف و خشونتآمیز به سر می برد و چناچه با زور و با فریب دیگران و یا حتا از راه انتخابات آزاد مردمانی بر سر کار آید، دست به مصادره یک جانبه قدرت و حذف رقبای دگر اندیش و در نهایت پالایش های درون مسلکی خود می پردازد. چنین فردی تنها خودرا انسان و شایسته برخورداری از امتیازات میداند و باقی ملت و شهروندان را ابزارهای اهداف خویش مینگارد، نه کسانی که در جهت فراهمش آسایش و نیکبختی آنان خدمت کند. حال تصور کنید چنین اندیشه ای که حتا ملت خود و حقوق هموندان آن را در نهان، انسان به شمار نمی آورد، با حقوق و حرمت دیگر ملت ها و شهروندان دیگر کشوها چگونه رفتار می نماید (آنچه دراروپای دهه 30 و 40 میلادی نظاره کردیم).
از سوی دیگر، اگر بر فرض، یک فاشیست مدعی ملی گرایی، برای مدتی آسایش مطلوب اقتصادی را برای ملت تصفیه شده خود پدید آورد، بازهم ارزشی نخواهدد دشات، چون درازای آن، نخستین حقوق انسانی آنها (مانند آزادی از پایه نوع نگرش تا نوع تنفس) را ستانده است.و مهمتر آنکه این آسایش زودگذر نیز در پی پایمال ساختن حقوق دیگر انسان ها و زیرپا گذاشتن حرمت وارزش های انسانی و گاه گرفتن جان دیگران فراهم آمده که به این طریق، چیزی جز لجنی زر گرفته و جسدی مومیایی شده به شمار نمی آید. تاریخ جهان نشان داد که یک فاشیست با آن همه به اصطلاح آسایش اقتصادی (برای نمونه در آلمان 1936-1939م)،دست آخر خود همه را بر باد داده و نه تنها ماهیت، اندیشه ها و برخی از کردارهایش نزد همه ملت ها و ازجمله ملت خود نکوهیده و مشمئز کننده میگردد، بلکه بستری را فراهم میسازد تا هر آنچه برچسب جنایت خوانده شود نیز به نامش مصادره گردد و به این صورت، نه تنها خود را منفور ساخته، بلکه موجب فاشیستی خوانده شدن هر کردار ملی، نزد منفعت طلبان فردی نیز میگردد.
تنها با بستن بازوبند و لباس یک دست پوشیدن و الگوگیری از نا ناسیونالیست ها و را ه اندازی و شرکت در شاخه ها و شعبات گوناگون و قارچی به اصطلاح انجمن ها و نهادهای غیر دولتی جوانان (یا در حقیقت همان بنگاه های جفت یابی)، نمیتوان ادعای ملی گرا بودن را کرد. پژوهشگر و محقق و سنگردار هویت ملی که جای خود را دارد. آنان که در دهه های پیشین کشور، چنین برنامه هایی را اجرا میکردند، دستکم چندین دانشمند و آگاه اهل مطالعه و قلم و یا نترس و بی آلایش را پرورانده بودند. اما پس از آن چه؟
وجود و تلاش دوستانی را می شناسم که در دو مقوله پژوهشی و یا مبارزه برون از قلم، بر ضد مخالفان هویت ایرانی و داشته های آن تلاش های فراوانی را میکنند. اما مگر شمار این دوستان مفید چه اندازه است و پشتیبانان روحی، ذهنی و مالی آنان، چند تن از این مدعیان خود بین و به اصطلاح ملی میباشند؟
حساب و مرز ناسیونالیسم از فاشیسم کاملا جدا است. از این رو، تا برخی از ما دست از این مرام ها، باندبازی ها و همزدن آش پاره ای از به اصطلاح تشکل های جوانان و ناجوانان به ظاهر ملی و در نهان فاشیستی (و گاه حتا دنباله روهای سرخ شاملویی و ضد ملی) خود بر نداریم و یک آرمانخواه ملی راستین نگردیم، منافع ملی ما همچنان و این بار با سرعت و تندی بیشتری، از دست خواهند رفت.
---------نگاشته شده در 01/08/87
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاشته سوم
پاسخی به نامه ابراهیم گلستان
سورنا فیروزی
admin@iranpaad.ir
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
پاینده ایران
احتمالا نامه از رده خارج به اصطلاح استاد بزرگ ابراهیم گلستان که در هفته نامه شهروند امروز به چاپ رسیده بود را دیده اید.
ظاهرا ما از جنازه قماش تیغ زنان به هویت ملی و کسانی که ارزش خونها و زحمات نیاکان این ملت را با مغز قرمز رنگ خود به سخره میگیرند، نیز راحت نمیشویم. خیلی سریع و شسته و رفته به بررسی محتویات این نامه پر از افاضات بپردازیم:
1- در نگاه نخست، لحن نگارش این نامه نشان میدهد که این آقا زیر دست زایشوران ( والدین) خوش دهان پرورش نیافته است. کافی است که 20 تا 30 خط از این نوشته ها را بخوانید و خود داوری کنید. تا کنون ندیده ام که کسی که ادعای قلمزدن درحیطه ادبیات را داشته باشد، و یا آنکه بخواهد از کسی یا مطلبی انتقاد نماید، از راه سخن گوی به شیوه خیابانی و لمپنی بهره برد و هیچ توجهی به حرمت خواننده ( طرف مورد انتقاد که جای خود را دارد) نداشته باشد. این گون افاضات نمودن جز از سوی الوات مایل به تخریب بی پایه این ملت ساخته نیست.
2- این آقا چنان پیرامون تبار تیره ها و طایفه های ساکن در این سرزمین سخن رانده و در پایان هم نتیجه گیری کرده که گویا پیشینه انجام چندین سلسه آزمایش های ژتنتیکی را داشته و بر اساس آنها دست به نوشتن این جملات حساس زده است. در هر زمانه ای که بزرگان،الوات باشند، نتیجه ای بهتر از این هم نخواهد شد.میان یک مشت کور، آنکه کور سویی دارد، حکم فرزانه را دارا است.
آخر مرد یاوه گو! پدرت ژنتیکدان بوده یا مادرت؟!شایدهم این یافته های زرینت را همان کسانی برایت به دست آورده اند که نگذاشته اند به واسطه هنرهای بی پایانت از گرسنگی بمیری. هنرهایی که آن اندازه ملت و ادبیات آن را گهر بارساخته که به داشتن امثال تو یک عمر افتخار ورزند.
این آقا فکر کرده 4 تا نام از گروههای ایرانی در نامه خود درونش سازد، هم میتواند به اصطلاح سواد خود را به رخ بکشد و هم ذهنیت خواننده را بر درست بودن اطلاعات و افاضات خویش ترغیب نماید.
آری اقا، این سرزمین میوانسته و توانسته تا یکپارچگی خونی و تباری ملتش را حفظ کند. اگر توان درک آنالیز را داری، به بخش تبار شناسی ما رجوع کن و ببین که همه آنان که هیچ، فراتر از آنان نیزبا یکدیگر دارای تبار و اصالت مشترک میباشند. این که حضرت استاد به کدامین بررسی های علمی اشاره کرده ای ( آن هم طبق معمول عادت همیشگی سرخها و خرافه گراها بدون نام بردن از حتا یک سرچشمه و منبع برای گفته های خود)، دانسته نیست!!!
احتمالا همان زایشوران شناسنامه ای یا کسانی که معده ات را پر نگه داشته اند تا این گونه افاضات را بنویسی ، این منابع بزرگ گمشده علمی را در اختیارت گذارده بودند. بایسته به گفتن است که ما در کتاب نژاد شناسی خود، بر اساس بررسی های مورفولوژیک ( ریخت زایی) خویش و نیز سلسله آزمایشهای بزرگان ژنتیکدان، این بحث را کرده ایم که درفلات ایران و سرزمین های مجاور آن، (حتا ترکمن های درون کشوری)، چند گانگی نژادی و تباری وجود نداشته و همه ملت ایران بر آمده از همان نژادی هستند که داریوش بزرگ با لفظ تبار آریایی به یادگار گذارد.
3-این آقا هنوز هم درگیر بلخی نبودن و رومی بودن مولوی بوده است. ظاهرا نخست بایستی به این بابا بفهمانیم که استاد، هنوز هم اصالت و بوم یک فرد را بر اساس زادگاه او و زایشورانش میشناسانند و نه جایی که زندگی کرده و در گذشته است. هنوز هم در محافل رسمی به سان خبر گذاری ها و یا در همین دنیای نوین، اصالت افراد را بر اساس تبار نیاکانش عنوان میکنند.اباما را ببین، خلاص.
اگر هم منظور استاد! از رومی بودن مولوی تاثیر فرهنگ و دستاوردهای دولت رو به مرگ بیزانس در آن برهه زمانی بوده است، که دیگر جای خنده را باز گذاشته ، چون برای محتویات مثنوی او کدامین ریشه رامیتوان در مغرب زمین یافت؟ بگویید ملت ایران هم با این یابش شما آشناشود. از همه مهمتر، در آنبرهها زمانی که مولوی به سوی قونیه رهسپار شد، روم که هیچ، روم خاوری یا بیزانس هم جزنواحی اطراف کنستانتینپول، بر دیگر نقاط آسیای کوچک چیرگی نداشته و سلجوقیان غربی بر آن سرزمینها فرمان میراندند، بنابراین حتا از لحاظ سیاسی هم نمیتوان عنوان رومی را بر مولوی نهاد، چه برسد بهره بری از این واژه برای شناسه او به سانی که این نویسنده اعظم از آن بهره بردهاست. در زمانه ای که قلمها بدون بازخواست علمی و با پشتیبانی ضد ملت به راحتی و در نبود وجدان، حرکت کنند،نگاشته هایی بهتر از افاضات این بشر تولید نمیشوند.
4-این آقا آنقدر هذیان گفته است، که حتاخودهم در آن غرق گشته، نبود واژه میهن در اشعار آن بزرگانی که نام برده ای، چه ارتباطی با مسئله مهین پرستی و ناسیونالیسم دارد؟ تو حتا مکاتب فرزانشی (فلسفی) این سرزمین را نمیشناسی تادرککنی هر یک از آنان بر اساس چه فرزانشی سروده و شعر خود را سراییدند وبه برماند ( میراث) ما و تو گذاردند! اگر کمتر با رفقای پر مغز سرخت مینشستی و گشتی در میان اسناد میزدی، تاثیر مهرپرستی بر حافظ میافتی! و اگر مغز تحلیل گر داشتی، بن مایه ها و بنیانهای آیین مهر را مطالعه میکردی وتاثیرآنها را بر گفتار مولوی درک مینمودی!
5-اینکه تو تعریفت از میهن مرزندارد، شگفت انگیز نیست، تو محصول و هموند تشکیلاتی بودی که اگر سنتهای این مرز و بوم نبودند، اکنون به واسطه ارزش های آن تشکیلات، نه تو و نه هم قطارانت در شناسنامه خویش، نام پدر نداشتید و فرزندان بر آمده از زایشوران به زور رسمی شده خود و نیز شخص بزرگوار خود، بدون ازدواج رسمی، میان ملت با اصالت ایران رها جلوه میافتند، بهسان هم اندیشان آن تشکیلاتی که مشابه تشکلیات تو، در عراق و اسرائیل و شوروی نیز چنین رفتار میکردند، یاد آوری باور مرشد بزرگتان مزدک نیز جای خود دارد.
استاد اعظم!میهن به آن قطعه خاک و جایگاهی میگویند، که نیاکان تو برای پاسداشت ناموس و شرافت خویش جهت تفراهم ساختن آسایش ورفاه برای فرزندان و هم نوعان، در برابر نا ملایمات و نجاوز خون خویشرا داده اند، تادر پی آن نسل آینده راه رسیدن و فراهمساختن خوشبختی را برای هم نوعان سپسین فراهم سازد. میهن یعنی مکانی که شماری از افراد که در گذرای تاریخ کهن و به حکم قانون طبیعت، از لحاظ خونی نیز به یکدیگر نزدیک می شدند، برای دفاع از آسایش دیگری، از آسایش خود بگذرند. این بزرگ ترین ارزش اخلاقی و انسانی موجود در جهان میهن پرستی وملی گرایی است. آنچه در مکتب و مرامی که تو هموند آن بودی دیده نمیشود. تو برآمده از جایی بودی که تنها شعار آن، تقسیم فقر میان همه، مصادره دارایی های ملت، و آمیزش به سبک جانوران بوده است وبس. اگر نیست خودیا یکی از پادوانت خلاف آنرا اثبات کند، خوشحال میشویم که دریابیم شماری از سرخان، باورمند به تولید فرزندان با پدر نا مشخص نبوده اند (که بعید میدانم). اگر از میهن مکانهایی چون شوروی را ماند آوری، جز مثال زدن از یک متجاوز به حقوق ملت ها وکشورهای دیگر که اتفاقا مرز هم داشته، چیزی نگفته ای، واگربه ایالات متحده پناه آوری (جایی که با باور سرخت تضاد داشته)، جز اشاره به سرزمینی که بر آمده از متمدنان کشورهای دیکر نبوده است، کاری ننمودی. اگر داشته های بر آمده از میهن های پیشین سازنندگان آمریکا نبود، هرگزاین کشور نیز موجودیتی نداشت.
6-سواد تاریخی تو نیز در حد همان مکتب هم قطارانت است. هنوز هم نیمدانی که قبل از پیرنیا بزرگانی چون بیرونی وحمزه اسپهانی و......، تاریخ مارا کامل و بلکه کاملتر میشناختند. تو از اسناد تاریخی ایرانی تنها یادمان جاودان استاد بزرگ توس را میشناسی، اما مامیتوانیم ردیفی از آنها را برایت بیاورینم تا نادانی ات به خودت هم اثبات شود.
مسئله اتهام بی سند جعل نویسی ساسانیان هم که حتا یک دلیل را هم برای آن ارئه نکردی، چیزی جز زایشی چون مورد الگوی تولید فرزند در مرامت نبوده است.
استاد بزرگ ، از سرزمین ما ناخشنودی؟ پس سرزمین ما را که نیاکانمان با شرافت در راه پاسداشتش و دستاوردهایش -چون آن شلواری راکه به جای لنگ و نیم پوش که پایت می کرده ای- خون داده اند،رها کن و همراه داشته های از دست رفته ات به آنچایی که میهن میگویی، برو.
---------نگاشته شده در 01/07/87
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاشته دوم
نگاهی به فیلم ناتاریخی یوسف
سورنا فیروزی
admin@iranpaad.ir
پاینده ایران
اگر ماجراهای فیلمی را که با عنوان یوسف از شبکه یکم پخش می شود را دیده باشید، همراه من درک نموده اید که تا چه حد از ثروت این ملت صرف ساخت چنین پروژه ای شده است. ساخت فیلم از تاریخ دیگران ایرادی ندارد، اما چراغی که به خانه روا است، برای فرهنگ بنی اسرائیلی چرا؟!
اما سوای این مسئله، نکاتی را میخواهم اشاره کنم که به راستی جای گفتن دارد. در این فیلم که دانسته نیست چرا با وجود این همه به اصطلاح کارشناس تاریخ در پشت آن ، این چنین نادرستی های تاریخی دارد:
1- نام بردن از واحد پول به دوران مصر باستان، همه ما میدانیم سکه را داریوش بزرگ نو آورش کرد، آنچه سپسهاغربیان با حالت برخورده به قبایشان، دوان دوان سکه های لیدیایی را در برابر نشان دادند. بحث ما در اینجا، پیرامون شناساندن سکه به نام ایرانی یا لیدیایی نیست، بلکه این است که اصولا به دوران مصرباستان (تار درونش کبوجی به آن و برافتادن سامانه بومی آن سرزمین) چیزی به عنوان سکه وجود نداشته است.
2- در قسمتی که یوسف داشت وارد مصر میشد، فاصله ممفیس (من نفر به مصری باستان)تا مرز و سپس تبس ( واست به مصری باستان) گونهای به نمایش گذارده شد که گویا مثل میان ولیعصر است تا میدان ونک که در یک روز طی شوند! شگرد دانان اهل سینما به خوبی میدانند که برای نشان دادن مسافت راه، حتما نیازی نیست که سلسله حوادثی را برای توصیف آن به نمایش گذارد،بلکه با یک زیرنویس چون پس از چند روز و یا یک گوینده میتوان به آن اشاره کرد، امادر این فیلم ما نه تنها این موارد را نیدیدم، بلکه همان گذر یک روزه از مرزمصرتا تبس بود و بس.
3- به ما بگویید از کی تا کنون کوهواره های (اهرام) سه گانه منطقه گیزا (رستجا به مصری باستان) و دنیای غرب یاسرزمین مردگان از کنار ممفیس در مصر پایین (سفلا)، به کنار تبس در مصر بالا (علیا )رفته است؟! معجزه ای شده یا شما آگاهی نداشته اید و یایابشی نو شده است و یا....؟
4- بر اساس کدامین سند تاریخی رفتار کاهنان را چنان به تصویر کشانیده اید؟ بر اساس کدامین سند مصری و باستانی، برای سلسله مراتب فرمانروایی مصر مقام عزیزقائل شده اید؟ براساس کدامین سند نام این فرد پوتیفار است؟ بر اساس کدامین سند زلیخا شده یک نام مصری؟ و براساس کدامین سند یوزارسیف معادل مصری و نهاده شده بر آن نام عبرانی است؟
5- به ما بگویید کدام سند به شما پروانه داده که زمانه یوسف را به دوران آمنهتپ سوم در سده 14 پیش از میلاد ببرید؟ آیاغیر از این اندیشه که میخواهید یکتا پرستی فرعون آمنهتپ چهارم (اخناتون) را که پس از پدر به آن گرایش یافت و دلایل تاریخی خاص خود را نیز دارد، به نام قوم بنی اسرائیل و و داشته های کشور اسرائیل مصادره کنید؟
کدامین پاپیروس و سند مصری باستان این ماجراها را ثبت کرده اند که شما با شگفتی، در نمایه انتهای فیلم،از آنها بدون نام بردن از اسم و نشانی حتا یکی از آنها ، یاد کرده اید؟ آیا اصولا در میان آن همه سند که ردیف کرده اید- که تنها بخش کوچکی از آنها تاریخی و ازمیان آنها نیز، اندکشان قدیمی اند- سندی دارای ارزش تاریخی از نظرعلمی، برای نقل آن ماجرای کهن وجود دارد؟ در تورات که تنها 30 رویه پیرامون ماجراهای یوسف ثبت شده است. هیچ سند مصری هم در این باب وجود ندارد، ما بقی هم که قدمتی ندارند و یا آنکه اگر چون تاریخ تبری اعتبار دارند، چنین روالی را ننوشته اند!
دستکم از مسعودی بهره میبردید تا یک نام تخیلی ( ریان) را به جای فرعون آمنهتپ سوم که با اسناد فراوان، اعتبار ادعای شمارا نقض میکند، جایگزین میکردید.شاید هم دلتان را به آنجمله پر از شک آن یونانی که خود نیز در راستینش این گزارش تردید داشته،خوش کرده اید؟!
ایرادات این فیلم آن قدر است که مرا خسته میکند، وجود اسب زین دار و نعل دار، شمشیرهای آهنین، ردیف بودن بناهای کوهواره ای ( هرمی) شکل در خیابانها،قاشق داشتن مصریان باستان وبنی اسراعیلیان کنعانی، نشان دادن مصریان باستان به صورت دارندگان گرایش های همجنسگرایی، نوع آرایش آن پسر درباری مصری (که احتمالا اخناتون است) به سان چینی ها و غیره که خود به تنهایی برای به زیرپرسش کشانیدن بسنده هستند.
رستم و اسپندیار و سهراب با آن همه تقلا هرگز مصادره نشدند، اندیشه فرعون اخناتون – که چه ریشه ای ایرانی داشته بوده وچه بر آمده از ذهنیت او- نیز به مصادره نخواهند رفت.
مصریان بارها ثابت کرده اند که کین خواهان ماهری هستند. اکنون باید بنشینیم تا پاسخ آنان را به تاریخ خود نظاره کنیم.
---------نگاشته شده در 01/07/87
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاشته یکم
تفاوت از ماه ایرانی تا ماه مصری
سورنا فیروزی
admin@iranpaad.ir
پاینده ایران
زهي حواسZahi Hawas دبير كل رايزنگاه (شورا) والای (عالي) يادمان هاي باستاني مصر است. مردي با حدود 60 سال سن كه از زمان ظهورش در ميان مصر شناسان، جلوه تاريخ مصر پرشكوه تر و كهن تر شده است. به عبارت ديگر او يك تنه كاري را انجام داده كه هيچ يك از فراعنه مصري نتوانستند با آن همه ثروت و امكانات و نفرات زير دست، انجام دهند.
زهي حواس كسي است كه صداي مصر شناسان را در آورده است. آن ها مي گويند كه اين مرد به آن ها پروانه اعلام فوري خبر يافته هايشان در رسانه ها را نمي دهد. دليل اين مسئله نيز كاملا روشن است. حواس به دنبال اجراي دقيق برنامه هاي ملي گرايانه خود مي باشد. او نمي خواهد تا چهارچوب مصر باستاني كه تلاش های او، آن را به جهانيان جلوه داده است، با يكي دو يابش در هم ريزد.
از زماني كه او بر سر كار آمده، هر چند ماه يكبار، بر شمار فراعنه مصر- چه در ميان سياهه (فهرست) فراعنه و چه در سرآغاز آن – افزوده مي شود. به عبارت ديگر، هر از چند گاهي شما، تاريخ مصر را ديرينه تر و پربار تر خواهيد ديد. با نگاهي به كردارهاي اين مصري بزرگ و قياس آن با كردارهاي بزرگ(!) ما، شوند (علت) نيك بختي (!) فرهنگي خويش را به خوبي درك خواهيم كرد:
1- زهي حواس كسي است كه به طور پيوسته در حال افزودن به ديرينگي و شمار فراعنه مصر است، ولي برخي از ما و پاره اي از باستان شناسان ما (اگر نخواهيم بگوييم باستان باف)، مدام در حال قيچي كردن سر و ته تاريخ خود هستیم.
2- زهي حواس به طوری شگفت آور، كاري كرده كه ديرينگي ساختمان ها و يادمان هاي مصري، كهن تر از آنچه هستند نشان داده شود، اما برخي از ما، ديرينگي سازه های خود را با بيان ياوه گويي هایي بي پايه، چندش آور و مضحك به زير پرسش مي بريم.
3- زهي حواس تمام همتش را سخت به کار گرفته تا يادمان هاي مصري به غارت رفته در گنجينه های (موزه های) بيگانگان را به مصر بازگرداند، اما ما براي نشان دادن چند ماهه يادمان هاي غارت شده خود در تك گنجينه كوچك باستاني پايتخت، به هزار گونه گدايي و التماس دست مي زنيم.
4- زهي حواس بودجه بزرگي را براي پاسداري از يادمان هاي مصري قرار داده است. اما ما يادمان هاي خود را به سان گردشگران كرانه هاي اسپانيا، آزادانه در معرض خورشيد قرار داده ايم تا آفتاب بگيرند و سپس مانند سنگ نبشته «پايه ستون شوش» يا نبشته نو رفته «خارک» و یا های دیگر، به مرخصی همیشگی فرستاده شوند.
5- زهی حواس موج بزرگی را به راه انداخته تا با وجود آن همه سند روشن، در اذهان همگان فرو کند که در ساخت یادمانهای مصری چون کوهواره ها (اهرام)، از کشاورزان و کارگران مزد بگیر و بنابراین نه بردگان، بهره گرفته شده است. اما برخی از ما به سان آن به اصطلاح نویسنده سیگاری کم سواد و عصبی مزاج که پادوانش، او را نماد روشنفکری نوین این سرزمین می خوانند، اسناد خود چون گل نبشته های یافته شده در پارسه (تخت جمشید) را منکر می شویم و درجهتی وارونه و با چند نوشتار و گفتار بی محتوا ، سرتاسر شهریگری (تمدن) ایرانی را متهم به برده داری می کنیم.
6- زهی حواس باحالتی خشمگین، مصرانه بر آن است تا سیاه پوست خواندن فرعون جوان مرگ شده دودمان هجدهم، توت انخ آمون -که دستاویز برخی فرصت طلبان بی ریشه، جهت ساختن تاریخی برای خود شده است- را انکار و وارونه آنرا اثبات نماید، ولی برخی از ما و باستان بافان ما، به پشتیبانی آن پیشینه بسیار درخشان خود (!) در دانشگاه تهران و یا آن سواد بسیار بالا که حتا مرزهای تاریخی این سرزمین را نیز نمیدانستند، هویت خونی آشکار این ملت را که موجودیت آن، درپی سنگ نبشته های داریوش بزرگ و خشایارشا و نیز آزمایش های انکار نشدنی ژنتیکی، بارها به اثبات رسیده اند- آنچه جهان بارها از روی تفسیر نتایج آنها سرخورده- مورد تردید ذهنیت خود قرار داده و ایرانی را یا وارث آن به اصطلاح ایلامی می خواند، و یا اگر به گونه شگفت انگیزی به موجدیت اصطلاحی به نام ایرانی یا آریایی باورداشته باشد، این ملت را آمیخته بومیان(؟) و آریایی ها خطاب می کند. بگذریم از آن دستگانی که برطبل نواده عرب بودن ما می کوبند.
7- زهی حواس در جایی که به طور روشن اعلام میدارد : «مصریان نه عرب هستند و نه آفریقایی»،برخی از ما با نادانی ویژه خویش ، خود را مردمانی هزار پاره، بر آمده از هزاران خاستگاه و دربردارنده ویژگی های نژادی همسایگانمان میشناسانیم. انگار که نه سند نوشتاری و تصویری از دوران باستان، پیرامون این موضوع وجود دارد و نه نتایج آزمایشهای علمی نوین.......
اما شاید وجدان اندک به درد آمده همین برخی از ماها تمامی این مشکلات را (البته اگر آنها را مشکل بدانیم!) بر گردن زهی حواس بی چاره بیاندازند و همچنان خود را به واسطه سن و سبیل و ریش و رنگ آنها و یا آن به اصطلاح مدرک دانشگاهی، عقل کل و متخصص رشته های (!؟) تاریخ و باستان شناسی و مانند اینها قلمداد کنند. مسئله ای که خود نگاشته ای دیگر می طلبد.
اما به اصطلاح استادان دانشگاه رفته که تنها بیل و کلنگ گرفتن را به صورت آکادمیک یادگرفته اید و بس! آن مرد مصری تقصیری ندارد. او یک ناسیونالیست مصری است وتمامی زندگی اش را صرف سربلندی مصر و ملت آن نموده است. نه به سان کودکان مدرسه، زیر آب کنار دستی اش را می زند و نه سخن سرایی های بی معنی و بی استناد در به اصطلاح همایش های علمیتان را بهایی می دهد.
این را میتوانستید در برق چشمانش، در هنگام توضیح پر حرارت تازه اش، پیرامون آنچه تابوت یکی دیگر از فراعنه مصر میخواند، ببینید.
نه زهی حواس یک انسان کاملا نرمال است.این شمایید که با بچه بازی ها و خودخواهی های خسته کننده، مشکل هویت زرین تاریخ این ملت کهن می باشید. هویتی که مدت ها است که به خاطر کسب شهرت دروغین و گذرا، بازیچه دست شما قرار گرته است. اما مطمئن باشید که با این روندی که در پشی گرفته اید، شما نیز از یاد ما حذف خواهید شد. بهسان به اصطلاح بزرگانتان که پاک شدند.
سر انجام زمانی خواهدآمد که این مشکلات برافکنده شوند. مشکلاتی که تنها بر آمده از یک تفاوت است:
زهی حواس باور کرده که یک مصری راستین است، اما گویا ما مدتی است گمان کرده ایم که ایرانی نیستیم.
---------نگاشته شده در 15/06/87
