جستجو در دیدارگاه
  جستجو در Google


یکشنبه 14 شهریور ماه سال 1389 خورشیدی
برابر با 8194 ایرانی
Sun Sep 5 2010


نگاهی دیگر/ بررسی جریان های ضد ایرانی

نگاشته دوم

نگاهی به اتهام کودتاگر بودن داریوش یکم

سورنا فیروزی
admin@iranpaad.ir

برپایه نوشتگان معتبر تاریخی چون هرودوت، کتسیاس، اوسبیوس و دیگران، داریوش یکم (بزرگ) پسر ویشتاسپ در پی کودتایی بر ضد گئومات، مغ مادی به قدرت رسیده است. اما برپایه نظر جریان هایی در زمانه معاصر (از هنگامه خیزش حزب توده تا برخی از نگارندگان کنونی)، داریوش این کودتا را برضد کبوجیَ و بردیا، پسران کورش انجام داده و به این ترتیب ماجرای گئومات دروغ و ساخته او بوده است. در این نگاشته، بررسی خواهی منمود که کدام سویه از نگرش ها استوارتر است.

هرودوت :
هرودوت در بندهای 209 و 210 از کتاب یکم خود، نقل میکند که کورش دوم، پیش از یورش نهایی به سرزمین ماساگت ها (از گروه های سکایی)، خوابی می بیند که در آن، داریوش پسر ویشتاسپ، دارای دوبال شده که بوسیله هریک، بر آسیا و اروپا سایه انداخته است. هرودوت نوشته است که کورش این خواب را با ویشتاسپ در میان گذاشت و نگرانی خود را پیرامون احتمال شورش از سوی داریوش، ابراز داشت.
سپس نگارنده یونانی در کتاب سوم خود، سخن از کشته شدن پنهانی بردیا (پسر دوم کورش) بدست کبوجیَ (جانشین قانونی وی طبق منشور حقوق بشر) به میان می آورد و در پس آن، از مرگ نا بهنگام کبوجیَ _که با ضربه تیغه خنجر خودش هنگام پرش بر اسب رخ داد_ در پی شنیدن خبر کودتایی در ایران گفتگو میکند. به این صورت، بردیای دروغین با همکاری برادرش پازیتیس (مشاور امور خانوادگی شاه و سرپرست امور دربار) که از قتل پنهانی بردیای راستین آگاه بود، با عنوان پسر کورش، رسما بر همه امپراتوری فرمان راند و مالیات و سامانه خدمت اجباری در ارتش را نیز برای 3 سال بخشید. سپس با هوشیاری اوتانَ پارسی و توجه وی به این مسئله که شاه نوین، از ارگ برون نمی آید و به هیچ والا مقام پارسی هم بار خصوصی نمیدهد، هویت غاصب روشن شد و طی یک کودتای سریع، داریوش به همراه شش پارسی دیگر، گئومات را سرنگون میکنند. در پس آن گفتگوی سه تن رخ میدهد که با رد شدن اندیشه حاکمیت دموکراتیک اوتانا و اولیگارشی بگَ بوخشَ، داریوش به قدرت میرسد.

کتسیاس:
کتسیاس برپایه بایگانی نوشتاری تاریخ دربار ایران، در کتاب دوازدهم خود، چنین نوشته است که مغی به نام اسفنداداتس (اسپندَداتَ = اسپندیار) پیشتر، از بردیا تازیانه خورده بود. در پی این کین، به نزد کبوجیَ رفته و در غیاب بردیا، وی را متهم به دسیسه بر ضد شاه ایران نمود. در پی 3 بار احضار بردیا به نزد کبوجیَ جهت توضیح و نیامدن برادر کوچک به شوند گرفتاری، کبوجیَ با همدستی مغ، بردیا را پنهانی کشته و پس از آن، مغ را بردیا معرفی میکند. به این ترتیب، این کبوجیَ است که مغ را بردیا جا میزند. سپس از خودکشی ملکه مادر در پی آگاهی از جریان قتل بردیا و خودداری کبوجیَ از سپردن مغ قاتل به او سخن میگوید و در نهایت، مرگ کبوجیَ را به صورت برداشت زخم در هنگام خراشیدن تفریحی یک چوب بیان میدارد. به این ترتیب، آرزوی باگاپات و آرتازیارس (از درباریان کبوجیَ) برای جانشین ساختن اسفنداداتس زودتر به ثمر رسید. سپس با فاش شدن ماجرا از سوی ایزابت (از همراهیان کبوجیَ و آورنده جسد وی به ایران)، هفت تن یاد شده برضد غاصب، کودتایی را با سرعت انجام داده که با سرنگون سازی وی، داریوش، شاه گشت.(1)

اوسبیوس:
اوسبیوس نیز سخن از حکومت سمردیس (بردیا) مغ (بردیای دروغین) در پس مرگ کبوجیَ به میان آورده است و مدت شاهی وی را هفت ماه یاد میکند(2)

داریوش در سنگ نبشته بیستون (3):
داریوش یکم در سنگ نبشته بیستون (518پ.م) بیان میکند که کبوجیَ، برادرش بردیا را پیش از یورش به مصر کشت. سپس به مصر رفت که در پس این برونش، مردمان در پارس و ماد و چند ساتراپی دیگر به شورش پرداختند. سپس مغی به نام گئومات در «پئی شی یاوُوادا» در اَرَکدریش (احتمالا در پارس) برخاست و خود را بردیا و شاه رسمی کشور خواند. داریوش در نسخه بابلی، تیره این مرد را مادی خوانده است، به این ترتیب، مردمان ناراضی طبق نسخه بابلی، در پارس و ماد بدو گرویدند. از آغاز شورش تا مرگ کبوجیَ (که داریوش آن را طبیعی خوانده) 4 ماه بوده است ( از 14 وی یخنَ تا 9 گرمَپدَ). به این صورت. گئومات 4 ماه بر سرزمین های پارس، ماد ، و سرزمین های دیگر مرکزی و خاوری فلات ایران _که طبق نوشته کتسیاس، از آن بردیای راستین بود_(4) فرمانروایی مینمود تا آنکه کبوجیَ فوت نمود. این یعنی 4 ماه آشوب میان مرکز امپراتوری و غرب آن که کبوجیَ حضور داشت. سن داریوش نیز به آن دوره (سال 524-523پ.م) بنا به سند هرودوت (4)(20 سالگی داریوش در سال 531پ.م)، 28-27 سال بوده است. سنی که برپایه گزارش گزنفون(5)، تنها 2-3 سال از درونش یک پارسی به ارتش میگذشت.
داریوش در ادامه گزارش داده است که گئومات رو به کشتار مردمان آورد و ترس و وحشت فراوانی ایجاد کرد. در نهایت، داریوش با همکاری شش تن، گئومات را به روز دهم ماه باگَ یادیش (مهرماه) در دژ «سیکَ یَ ووتیش» (ارگ فرمانروایی مد نظر هرودوت) در نی سایَ ماد (تختگاه گئومات)، کشت و به این ترتیب به شاهی رسید و میراث از دست رفته دیرین دودمان خود (فرمانروایی) را بازگرداند. در پس این قدرت گیری، وی دارایی ها و خانه های مصادره شده مردمان را بازگرداند، نیایشگاه ها را بازسازی نمود و جابجایی های اجباری رخ داده در حکومت پیشین را به حالت نخست در آورد؛ هم در پارس هم در ماد و هم در جاهای دیگر.

نگرش مخالفان
گروهی از مدعیان کودتای داریوش بر ضد کبوجیَ، بیان میدارند، که داریوش، بردیای راستین را که مدعی شاهی شده بود کشته و در پس آن، برادر بزرگ تر را نیز ا زمیان برده است. ریشه این کردار را نیز در این میدانند که داریوش کینه از میان رفتن شاهی پدربزرگش، ارشام بدست کورش دوم (بزرگ) در پارس را داشته است و به این طریق میخاسته، شاهی را به نزد دودمان خود باز گرداند. گروهی دیگر بر این ادعایند که داریوش اصلا دارای نیاکان سلطنتی نبوده و تبارنامه وی و هم دودمانی اش با کورش دوم دروغ است. آنان بر این باورند که شخصی به نام هخامنش وجود خارجی نداشته و تمامی این آمارها، توهمی بیش نیست و این گونه، داریوش از دودمانی غیر سلطنتی بر ضد دودان شاهی کودتا کرده است.

بررسی گزارش ها:
1- در پایه یکم سنجش دو جریان، باید یادآور شد که نگرش دوم از پشتیبانی استنادی ایرانی و نا ایرانی برخوردار نیست و تنها یک تحلیل سلیقه ای است. اما نگرش یکم، دارای استواری استنادی برون مرزی نیز است؛ به عبارت دیگر، نوشتگان غیر دولتی و نا ایرانی نیز بر شاهانه بودن دودمان داریوش سندیت بخشیده اند.
2- چنانکه دیده میشود کودتاگر حکومت (در اینجا نامی از هویت وی نمیبریم) تختگاه و کانون فرمانروایی را از پاسارگاد پارس به نیسای ماد ترابر داده است، به عبارت دیگر، از پارس به ماد، مادی که سرزمین مغان است و گئومات نیز یک مغ مادی خوانده شده. پس اگر داریوش کودتاگر داستان بود، بایستی در همان پارس می ماند که پشتیبانی دودمان خود را داشته باشد. همچنین این رخداد نشان میدهد که گئومات منطقا یک مادی بوده تا پارسی و یا دستکم از پشتیبانی مادی ها برخوردار بوده تا پارسیان که سالها در پس فرمانروایی کورش دوم و نیاکان وی میزیسته اند. پارسیانی که اکنون شاهشان مرده و کودتایی در امپراتوری وی انجام گرفته است، نمیتوانسته اند یک کودتاگر غیر پارسی را شکیبا باشند.
3- گئومات یک مغ خوانده ، او همچنین از بزرگان دربار توصیف شده، بنابراین وی شخصیتی نبوده است که بتوان از وی جعل هویت کرد. افزون برآن، مقامی که برای وی گزارش شده، جایگاهی نبوده است که بتوان شخصی رویایی و بدور از موجودیت راستین را در آن جای داد، به گفتار ساده، یک مغ شناخته شده و یک صاحب منصب بزرگ درباری را نمیتوان دارای زندگی نامه ساختگی و یا در کل، شخصیتی ساختگی جا زد. بردیا نیز دارای آن منصب نبوده ، زیرا حدود اختیارات وی ( حکومت بر باختر، خوارزم و خاور امپراتوری) (6) کاملا با عضوی از دربار پاسارگاد متفاوت است. پاسارگادی که تختگاه کبوجیَ و کانون اصلی امپراتوری بوده است.
4- مدعیان برای به کرسی نشاندن سخن خود، به زیر میز اسناد لگد پرانی میکنند تا شرایط دو جریان در نبود پشتیبانی اسنتادی برابر شود! آنان نبشته های آریارَمنَ، ارشام (همان نبشته ای که بر پایه آن، ریشه کینه داریوش را می جویند!) و کورش در پاسارگاد و توضیحات مورخان یونانی را ازنظر اصالت به چالش میکشند تا به باور خود، برضدشان به کار گرفته نشود. اما این کوششی بی بن است. همان اندازه شگفت آور است که بخواهیم نوشته های بدست آمده از نبوکنزر دوم و یا آشوربنی پال را جعلی و برساخته آیندگان آنان بخوانیم. شوند این تلاش نیز روشن است. در نبشته آریارمنَ به روشنی سخن از وجود هخامنش و پسرش چیش پئیش آمده و آریارمنَ (نیای داریوش) شاه پارس و پدرش (چیش پئیش نیای مشترک کورش و داریوش) شاه خوانده شده اند، در نوشتار ارشام پسر آریا رمنَ نیز دو اصطلاح شاه پارس و هخامنشی را برای وی میبنیم. و کورش دوم نیز در پاسارگاد خود را یک هخامنشی خوانده و در استوانه نیز از چیش پئیش یاد میکند. پس اصطلاحات بکار رفته از سوی داریوش (شاه هخامنشی) و تبارنامه وی، با نوشتارهای کلاسیک ایرانی و یافته های باستان شناختی همخوانی دارد. ضمن اینکه، آلترناتیوهای یونانی نیز آن را تائید میکنند. اینکه کورش در استوانه اش، خود را شاه انشان خوانده و نه شاه هخامنشی، تضادی با نوشته وی در پاسارگاد ندارد، به هر حال وی در آن زمان، هنوز در خاطرات دیار نیاکانش، انشان بسر میبرد. ضمن اینکه انشان نام سرزمین است و نه نام دودمان که بخواهد نقض غرض نماید.
5- داریوش در بیستون صرفا از شاهی نیاکان خود سخن نمیگوید، او جمع شمار شاهان دو تیره پارسی هخامنشی (از هخامنش تا کبوجیَ و خودش) را یاد میکند. در صورتی که اگر او یک کودتاگر بود، منطق حکم میکرد که تنها از شاهی نیاکان خود ( درصورت نبود هم دودمانی با کورش) یاد میکرد و سپس از غصب شاهی نیاکانش توسط کورش دوم سخن میگفت.
6- بپنداریم که داریوش کینه از دست رفتن شاهی نیاکانش را داشته، آیا برای بازپس گیری قدرت، از دودمان جا افتاده و در اوج قدرت کورش، پتانسیل و نیروی داریوش 27-28 ساله از یک دودمان پارسی بر انداخته شده ( و یا بدور از اصالت شاهی) بیشتر بوده است و یا پتانسیل تیره بزرگ و پر جمعیت ماد که در پس نزدیک به دو هزار سال فرمانروایی ، حکومتشان بدست پارسیان ساقط شده بود؟ آنچه روشن است، شوند ها و ریشه های کینه و نیرومندی مادی ها بسیار بسیار بیشتر از داریوش جوان بوده و رخداد این کودتا از سوی آنان شدنیتر. ترابرش پایتخت از پارس به ماد، خود گویای رخداد است.
7- فراموش نکنیم شورش مادی ها بارها بدوران داریوش یکم تکرار شد، رخدادی که نشان میدهد آنها همچنان در پی داشته های از دست رفته شان بوده اند. برخاستن کسانی چون فرورتیش که خود را از دودمان اووخشترَ (هووخشتر مادی) میخواند، نشان میدهد که این ماجرا سر درازی داشته است. همچنین جریان بردیای دروغین تنها مربوط به گئومات نیست. این ادعا را «وَ هَ یَزداتَ» پارسی نیز یکبار دیگر تکرار کرد که نشان میدهد این شیوه به آن دوران، روشی رایج برای بر انگیزش احساسات مردم و مشروعیت گیری برای به چنگ آوردن قدرت بوده است و نه داستانی برساخته از ذهن داریوش. چنانکه در بابل نیز این سنت ( پسر نبونئید بابلی بودن فرد شورشی) در برابر داریوش دیده میشود که بر استواری رواج این شیوه به هنگامه یادشده، برای مشروعیت پذیری نزد مردمان می افزاید.
چنانکه دیده شد، جریانی که در پی کودتاگر خواندن داریوش برضد کبوجیَ برخاسته است (چه دسته باورمند به هم دودمانی نیاکان داریوش با کورش و چه دسته مدعی افسانه ای بودن عنوان دودمان هخامنشی) نه تنها از سندیت تاریخی برخوردار نیست، بلکه حتی از نظر منطق تاریخی و سازگاری با سلسله رخدادهای زمانه مورد گفتگو نیز مشکل دارد. بر پایه این داده ها، به نظر می آید که این جریان، برآمده از اندیشه های پدید آورنده گسستگی در میان تاریخ ایران و ایجاد آشوب های قومی – قبیله ای میان تیره های گوناگون ملت این کشور است که نه تنها برآن بوده که مسیر تاریخ کشور یکپارچه ایران را از دوران باستان تحریف کند، بلکه از دیرینگی و شمار شخصیت های تاریخی و دوره های آن (دو فرمانروایی پارس و انشان و فرمانروایان آنان) نیز بکاهد و شخصیت و راست گویی داریوش (نماد ناسیونالیسم ایرانی) را نیز مورد چالش قرار دهد.

پی نوشت ها:
1- کتسیاس، خلاصه فوتیوس
2- اوسبیوس، تاریخچه، 69-70
3- نارمن شارپ، فرمانهای شاهنشاهان هخامشی، سنگ نبشته بیستون. کتیبه ایلامی بیستون، ترجمه شهرام حیدر آبادیان و روشنک جهرمی. سنگ نبشته داریوش بزرگ در بیستون (رونوشت بابلی- اکدی)،ترجمه اکبر زاده
4- کتسیاس، همان
5- کورش نامه، کتاب یکم، بندهای 2 و13
6- کتسیاس، همان

نگاشته شده در 07/09/89

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نگاشته یکم

تاریخچه آذرپادگان و مردمان آذری

این نگاشته از سال 85 تا کنون در تار نماها و نشریات مختلف درون کشوری و برون کشوری مورد استقبال قرار گرفته و به چاپ رسیده است.


سورنا فیروزی
admin@iranpaad.ir

بوم نگاری ( جغرافیای) آذرپادگان
سرزمین آذربایجان یکی از مهمترین و پراهمیت ترین مناطق جهان متمدن بوده است. این ارزش نه تنها از دیدگاه شرایط اقلیمی جهت سکونت بیشتر مورد توافق بوده، بلکه از نظراستراتژیک وراهبردی نیز همواره توجه بزرگترین فرمانروایان تاریخ را به خود جلب گردانده است. کسانی چون مارکوس آنتونیوس رومی و یا آناستازیوس بیزانس ( رومی خاوری ) و گرایش دیوانه وار آنها در به تصرف درآوردن این خطه سرسبز و البته ناکامی آن ها در انجام این کار به روشنی در اسناد تاریخی به ثبت رسیده است.
اما پیش از بیان تاریخچه آذرپادگان بایسته است که ابتدا مختصری به وصف جغرافیایی این سرزمین بپردازیم. این منطقه از ناحیه جنوبی کاپ کوه ( قفقاز ) و کرانه های خاوری و جنوب خاوری دریای سیاه آغاز شده و تا مناطق شمال غربی رشته کوه های زاگرس ادامه می یابد.
شرایط اقلیمی این منطقه از مشابهت زیادی با وضعیت موجود درسرزمین های اروپایی برخوردار است. به عبارت دیگر، این ناحیه را باید جزء آخرین مناطق بازمانده و نجات یافته از دو خشک سالی عظیم رویداده در ناحیه آسیای غرب ( به ترتیب در هزاره چهارم پیش از میلاد و سده پنجم میلادی ) به حساب آورد که کمتر دستخوش تغییرات شدید آب وهوایی در آن دوران گردیده. به همین علت، در این منطقه، ما با سرزمین هایی روبه رو می شویم که از چمنزارها و مراتع گسترده ای برخوردارند. همچنین در فصل های پائیز و زمستان میزان بارش به شدت بالا بوده و خاک پوشاننده محیط نیز از نیروی باروری بالایی برخوردار است.

نگاه تاریخی به نام آذرپادگان
نام آذربایجان که امروزه بر سرزمین مورد بحث اطلاق شده است، دارای یک پیش زمینه غنی و با اصالت می باشد.
مورد توافق اکثر پژوهشگران معتبر جهان است که این نام برگرفته از نام یک فرماندار( ساتراپ ، خشثرپات) مادی تبار به دوران امپراطوری ایران هخامنشی است.
نام این فرماندار را مورخان به صورت آترپاتس Atorpates گزارش داده اند. چنانچه بخواهیم این اسم ایرانی یونانی شده را باز به حالت بومی اش برگردانیم، باید به جزئیات این نام توجه نمائیم. بخش اول این نام امروزه به آذر مبدل شده است و می دانیم که آذر نیز به مفهوم آتش است. بنابراین این جزء باید به صورت Ator بوده باشد. یعنی همان تلفظ که به دوران ساسانیان و درکتیبه کعبه زرتشت شاپور یکم ( 260م) به شکل آتورپادگان Aturpadgan برخورد می کنیم. به این صورت مفهوم جزء دوم نیز کاملاً بر ما روشن می گردد. پاتس باید یونانی شده واژۀ پارسی هخامنشی پاتَ بوده باشد که به معنای نگاهبان وحافظ است.
بنابر این معنای کل این واژه را به این صورت درک می کنیم: آتُرپاتّ = آتش بان.
اطلاق این نام به این سرزمین چندان شگفت آور نیست. زیرا بسیاری از متون ایران، این سرزمین را زادگاه زرتشت سپیتمان، بانی آیین مزدیسنا می دانند. همچنین سلسله حکومت های ماد زروانگرا ( انشعابی از آیین زرتشتی)، هخامنشیان و ساسانیان و نیز وجود آتشکدۀ بزگ آذرگشنسپ همگی دلالت بر این مسئله می کنند که منطقۀ آذرپادگان یک سرزمین مقدس آریایی – زرتشتی بوده است. درست به همان صورت که منطقۀ ارمنستان و کاپادوکیه، مدت ها مرکز ترویج آیین میتراگرایی بوده است.
اما نام آذرپادگان ریشه ای بسیار کهن تر نیز دارد. ما این ریشه را بسیار پیش تر از زبان پارسی هخامنشی و بنابر این در زبان اوستایی مشاهده می نماییم:

« واژۀ آتِرپاتّهِ Aterepatahe در بخش فروردین یشت.»

آذرپادگان فارسی میانه و امروزی واژۀ پهلوی آتورپادگان است. این نام را بعدها زردپوستان مهاجم در سده های 9 و10 میلادی، به صورت آذربایجان واعراب به شکل آذرآبادکان خطاب نمودند که صورت نخست آن، امروز بر جای مانده است.
در کنار مطالب بیان شده انگاره های دیگری نیز وجود دارد. نظیر آنچه بارتولد Barthold بیان کرده است. این پژوهشگر روسی این طور اذعان نمود که نام منطقه مزبور در دوران اشکانیان ابتدا « اّردان» بوده که بعدها به صورت اّران درآمده است. ولی این نظر توسط نویسندگان دیگر رد شده است. نظیر علیف Aliyof محقق آذربایجان شوروی سابق که در مقاله اش با عنوان : (Sources Relating the Ancient History of Caucasus’ s Albaniu) اران یا همان واژه اردان پارتی را متعلق به سرزمین های شرقی ناحیه قفقاز و بنابراین سرزمین امروزی آذربایجان شوروی سابق معرفی کرده است. ( آنچه متون یونانی نظیر استرا بو نیز آن را به صورت آلبانیا آریان  آرداناردان ثبت کرده اند.)
نوشته های مورخینی چون آریان، ابن هقل و یاقوت حمودی به این مومضوع اشاره کرده اند که سرزمین های واقع در شمال رود آراکس یا ارس، آلبانیا خوانده می شده و جنوب آن آترپاتن ماد عنوان داشته است.
افزون برآن، مقدسی در تقسیم بندی هشت گانه ای که از ایران به ما معرفی نموده، اران را سرزمین امروزی آذربایجان شوروی سابق ثبت کرده و منطقه جنوبی آن را نیز همانند بحث های پیشین آذربایجان نامیده است. در کنار این مورد، بلعمی، وزیر دانشمند عصر سامانی نیز، مرزهای آذرپادگان را اینگونه گزارش داده است:

از همدان( ماد ) تا انتهای دربند ( شمال جمهوری آذربایجان کنونی).

بررسی تاریخ انسان شناسی و سیاسی آذرپادگان
منطقه آذرپادگان از کهن ترین نواحی متمدن جهان است. این مسئله را می توان به خوبی هم بر اساس اسناد مکتوب و معتبر و هم بر پایه یافته ها و کاوش های باستان شناسی به اثبات رساند.
از نقطه نظر اول، یعنی اسناد مکتوب، اگر بر پایۀ برخی مدارک تاریخی که زادگاه زرتشت را در شمال غرب ایران و منطقۀ آذرپادگان دانسته اند، اتفاق نظر کنیم، با توجه به قدمت بسیار دور این فرزانۀ آریایی، سرزمین آذربایجان دارای قدمت بسیار کهنی درزمینۀ شهری گرایی ( تمدن ) و کشورداری می گردد.
این موضوع به این معنی است که اگر همانند کوته نظران یا معاندان تاریخ ایران که کاری جز کوتاه نمودن قدمت ودیرینگی تاریخ ایران ندارند، نیاندیشیم، سرزمین آذرپادگان، دست کم از دوران کیانیان یکی از کانون های توجه انسان برای سکونت و رواج فرهنگ بوده است.
اما یافته های باستان شناسی نیز چندان با دیدگاه ما تضاد ندارد. وجود منطقه مسکونی و کهن تپۀ حسن لو با قدمت 3200پ.م، و یا یافتن خانه هایی از عصر پارینه سنگی Paleolithic ( هزاره 6تا4 پیش از میلاد )، همگی مصداق وجود انسان بکرنشین و شهری گرا ( متمدن ) در این منطقه است. سپس در حدود هزاره دوم پیش از میلاد، مردمان هوری Hurrians پای در مناطق غرب سرزمین آذرپادگان می گذارند. اما این استقرار چندان دوام نمی یابد. ( چنانکه در بخش های پسین و در هنگام بررسی تبار کنونی مردمان آذرپادگان به این مسئله خواهیم پرداخت)
اقامت دو گروه کیمری و سکا در سده هشتم پیش از میلاد از دیگر رویدادهای این منطقه است. همچنین استیلای بسیار کوتاه آشوری ها را نیز همانند حکومت مستعجل اورارتویی ها باید یاد نمود.اما اگر بخواهیم به گذشته حقیقی این سرزمین برخورد کنیم، ( چنانکه پس از عصر های کیانیان و ماد کهن و نینوسیان این مورد بحث گردد)، واقعی خطۀ آذربایجان با حکومت مادها آغاز می شود.
اسناد ثبت شده توسط هرودوت ( شهروند ایرانی یونانی تبار)حاکی از آن است که منطقۀ آذرپادگان در حد فاصل فرمانروایی فرورتیش ( سدۀ هفتم پیش از میلاد ) تا زمامداری آشتاهاک یا آستیاکس ( سدۀ ششم پیش از میلاد) تحت پادشاهی و نیز اسکان مردمان ماد قرار داشت. مادها را از تیره های بزرگ آریایی دانسته اند. ( به این مسئله اشاره خواهیم کرد. )
سپس حکومت پارسیان هخامنشی و در پی آن پارتیان و ساسانیان بر سر کار می آیند که در تمامی آن دوره ها، منطقۀ مذکور تحت سکونت مردمان ایرانی تبار است. ( به این مسئله نیز اشاره خواهیم کرد. ) تا این جا مشاهده شد که به جز گروه های ایرانی( ماد، پارس و پارت) و همچنین مردمان دیگر چون اورارتویی، کیمری و سکایی ( تا این جا به تبار هیچ یک از این مردمان اشاره ای نخواهیم نمود)، گروه دیگری در منطقۀ مورد بحث حضور نداشته است.
اما به دنبال فروپاشی شاهنشاهی با شکوه ساسانی به دست بدویان عرب، پس از گذشت دستکم هزارودویست سال، دروازه های قفقاز و نیز مناطق خاوری و شمال خاوری ایران به دست تیره های زردپوست باز شد. تیره هایی که مدت ها مغلوب دو ارتش پارتی و ایران ساسانی شده بودند، ( نظیر شکست ارتش چین از مرزبانان اشکانی و شکست های پیاپی هون ها و ترکان هپتالی از ارتش ساسانی) از این نقطۀ تاریخی به راحتی توانستند تا وارد سرزمین های فلات ایران و به دنبال آن آسیای باختری شوند.
در حد فاصل سده های 9 تا 11 میلادی، گروه های هون، خزر، بلغار، سایبر و ترک توانستند تا از دروازه های آسیای میانه و قفقاز وارد ایران گردند.
هر چند که در آثار مورخینی چون تبری، اشاراتی مبنی بر یورش ترکان در سده های چهارم و پنجم میلادی به منطقۀ آذرپادگان وجود دارد، ولی در برابر، اسناد دیگری نیز موجود است که همگی دال بر مقاومت و قلع و قمع مهاجمین شمال توسط سواره نظام ساسانی می باشند. چنان که می دانیم ابن ندیم در کتاب الفهرست خود، تبار مردمان آذرپادگان را مادی دانسته و استرابو و دیگر مورخان نظیر مقدسی، مسعودی، یعقوبی، تبری و خوارزمی زبان مردمان مذکور را تا آن زمان پارسی و پهلوی ( و بنابراین نه ترکی) ثبت کرده اند.

بررسی ادعاهای پان ترکیست ها
تبار مردمان آذرپادگان
پیرامون تبار مردمان ساکن در آذرپادگان تا کنون 3 انگارۀ کاملاً متفاوت از هم ارائه شده است.

1 - آذری های ترک تبار: مطرح کنندگان این انگاره، تجزیه طلبان پان ترکیست بوده اند.
2- آذری های آریایی تبار: مطرح کنندگان این انگاره، پژوهشگران ایرانی و نیز، برخی از مورخان غربی بوده اند.
3- آذری های قفقازی تبار: بی اعتبارترین دسته از 3 انگاره را تشکیل می دهند؛ زیرا بر طبق اسناد بررسی شده، بومی چندانی در طول تاریخ منطقه به غیر از مواردی که از گروه های ایرانی ذکر گردید، دیده نشده است.

اما انگارۀ اول را پان ترکیست ها بر پایۀ زبان رایج امروزی مردمان آذربایجان ارائه داده اند. آن ها اینطور اذعان کرده اند که چون این مردمان به زبانی سخن می گویند که ریشۀ بسیاری از واژه هایش ترکی است، بنابراین باید ترک تبار به حساب آیند!
سوای این که این نوع طرز فکر یک سفسطه بیش نیست، (زیرا اگر این چنین باشد، باید مردمان غنا یا ساحل عاج را نیز به خاطر تکلم به زبان فرانسه، فرانسوی تبار نامید که این محال است) پیش از بررسی درستی هر کدام از این انگاره ها، ابتدا باید اطلاعاتی را پیرامون مشخصات وراثتی ونژادی هر یک از نژادهای مورد بحث ( ترک، آریایی، بومی غیر ترک – غیر آریایی) بیان نماییم.
برای بررسی ویژگی های نژادی ترکان، باید ابتدا به خاستگاه ابتدایی آنان پی برد. منظور از خاستگاه، سرزمینی است که نیاکان این گروه نژادی برای هزاران سال در آن جا اقامت کرده بوده و بنابراین دچار تغییرات و در نتیجه کسب صفات نژادی ویژه و اختصاصی گشته اند.
برای یافتن این سرزمین ابتدایی باید به اسناد تاریخی رجوع نمود. نخستین جایی که به طور مکتوب از نام ترک Turk سخن به میان آورده شده، یک سند چینی است که به صورت رسمی در آن دو عنوان توجوئه Tujue و گئوک ترک Guk turk برای یک گروه از مردمان همسایۀ ساکن در مناطق باختری و شمال چین ثبت شده است. بعدها این مردمان به 6 طایفۀ اویغور Uyghur، قرقیز، اغوز Oghuz، ترک و ترکمن انشعاب یافتند: این عمل در سدۀ هشتم میلادی روی داد.
در کنار این، یورش ترک های غزنوی، سلجوقی و یا دیگر قبایل ترک زبان از نواحی خاوری، نیز موید این مسئله اند که ترکان از سرزمینی واقع در خاور فلات ایران و در شمال چین برخاسته اند. در متن چینی یاد شده که مربوط به دوران میانی تاریخ چین است( 552م ) به رهبر گئوک ترک ها با نام بومین Bumin یا تومان خان Tuman khan و یا خاقان Khagan اشاره شده که به کمک پسرانش اولین زمامداری مستند و نیمه مستقل ترکان را به سال552 میلادی و در شمال باختری چین ( جایی که یک صد سال پیش از آن، آتیلای هون تبار بر آن حکومت می راند ) بر پا داشت.
این مکان امروزه منطقۀ خودمختار زین جیانگ اویغور Xin jiang uyghur چین خوانده می شود. قبیله ای که این قدرت محلی را با نام گئوک ترک ایجاد نمود، آشیتا نام داشته که از قبایل آلتایی شناخته می شد.
بنابراین در جمع بندی تمام این اسناد به یک نتیجه دست می یابیم. ترکان از سرزمینی برخاسته اند که در آن نژاد زرد شمال می زیسته است: مناطق شمال و شمال غربی منچوری.
بنابراین ترکان مهاجم نظیر سلجوق ها، ترکمن ها، قرقیزها و ترک ها بایستی که در بر دارندۀ صفات و معیارهای نژادی زردپوستان شمالی باشند.
اما این معیارها شامل چه پارامترهایی اند و چگونه به وجود آمده اند؟
برای بررسی این مورد ابتدا لازم است تا مختصری از مسیر خروج انسان اندیشمند نوینHomo Sapiens Sapiens)) از آفریقا و مهاجرت وی به شرق آسیا و در نتیجه، تغییراتی را که در آن مناطق دچار شد، بیان نماییم. در حدود 100 هزارسال پیش گروهی بزرگ از نخستین انسانهای اندیشمند نوین ( نیاکان امروزی ما که از نظر ریخت سناسی و آناتومیک کاملاً مشابه ما بوده اند)، از مسیر دریای سرخ و صحرای سینا وارد سرزمین های آسیای غربی شدند. این گروه که همگی سیاه پوست بودند ( زیرا شرایط آب و هوایی آفریقا – خاستگاه پیدایش انسان – به گونه ای بوده که نخستین انسان اندیشمند نوین ایجاد شده به صورت سیاه پوست باشد تا از اثرات مخرب و سرطان زای تابش شدید آفتاب در قارۀ مذکور در امان باشد)، وارد فلات ایران شده و برای مدتی در آن ساکن شدند. سپس دسته ای از این مردمان فلات ایران را ترک گفته و از مسیر هند به مناطق آسیای جنوب خاوری رهسپار شدند.
آن گروه نیز که در فلات ایران باقی ماندند به دو دسته تقسیم شدند:

1– یک دسته در حدود 4 هزار سال قبل از طریق منطقۀ آناتولی و تنکۀ داردانل به سوی اروپا رهسپار شد.
2- دستۀ دیگر نیز به سمت مناطق آسیای مرکزی، واقع در شمال خاوری فلات ایران حرکت نمود.
در کنار دو دسته ای که توضیح داده شد، گروهی را که از طریق دریای سرخ وارد شبه جزیرۀ عربستان شدند و نیز آن دسته انسان هایی را که در آفریقا باقی ماندند نباید فراموش کرد.

اما گروهی که به سمت سرزمین های جنوب شرق آسیا حرکت نمود، خود نیز به دو دسته تقسیم شد:

1 - گروهی که وارد جزایر قارۀ اقیانوسیه ( نظیر استرالیل، تاسمانی و زلاندنو ) شدند.
2- گروهی که در آسیای جنوب شرق باقی ماندند.
دستۀ اخیر ( ساکنان جنوب آسیای خاوری ) با گذر زمان چند ده هزارساله به علت برخورد با آب و هوایی تقریباً متفاوت با شرایط نخستین خود در آفریقا، جهت سازگاری با محیط جدید خود دچار تغییراتی گشتند که به این صورت بود:
رنگ پوست آن ها روشن تر شد. اما از آنجایی که ویژگی های سیاهپوستی آنان تفاوت هایی کرده و دیگر از نوع آفریقایی تبار نبود، بلکه مبدل به صفات جدیدی با عنوان بومیان سیاهپوست شرقی شده بود ( مثل پر مو شدن بدن و بلند شدن ریش). این روشن شدن رنگ پوست به جای حرکت به سمت رنگ سفید، به سمت حالت تیره تری رفت که از آن به عنوان رنگ پوست زرد نام می برند.
پس از مدتی گروهی از مردمان زرد پوست آسیای جنوب شرقی، به نواحی شمالی تر( مرکز و شرق چین کنونی) مهاجرت نمودند. در نتیجه با گذر زمان چندین هزارساله، متحمل تغییرات دیگری نیز شدند که عبارت بود از:
روشن تر شدن رنگ پوست به علت کاهش زاویۀ تابش آفتاب، صاف تر شدن حالت مو( نسبت به حالت موی فر دار سیاه پوستان ونیمه صاف زردپوستان جنوب.) و کدر شدن سطح پوست بدن.
در کنار این تغییرات، دگرگونی دیگری نیز در این مردمان به وجود آمده بود که ریشه در زمانی داشت که هنوز در سرزمین های جنوب شرقی آسیا می زیستند. تغذیه این مردمان نسبت به آنچه که در آفریقا مصرف می نمودند تفاوت کرده بود. در سرزمین نوین این مردمان از موادی تغذیه می کردند که تا حد زیادی سخت و سفت بوده و در نتیجه با گذر زمان و پیدایش چندین نسل، نیروی انتخاب طبیعی و فشار تکامل جهت سازگاری این مردمان با شرایط جدید موجب شد تا استخوان های گونه این افراد رشد کند. و بنابراین خصوصیت ویژه ای را به وجود آوردند که امروزه آن را در افراد زردپوست مشاهده می کنیم: گونه های برجسته.
تغییر دیگری که در مهاجرین مذکور روی داد، تغییر شکل ابعاد جمجمه بود. فرم جمجمه سیاه پوستان مزوسفال و میان سری است. این مسئله را می توان از طریق فرمول زیر به دست آورد:

100 * ( طول سر / عرض سر)

چنانچه عدد حاصل بیشتر از 6/ 80 به دست آید، فرد یا نژاد مورد نظر پهن سر( براکی سفالیک)، بین 78 تا 6/80 ، میان سر و کمتر از 9/75 باریک سر یا دلیکو سفالیک خواهد بود.
با پیدایش نژاد زرد جنوبی از مهاجرین سیاه پوست شرقی، شکل جمجمه به صورت براکی سفال یا پهن سر درآمد. این ویژگی همچنان در زردپوستان در زردپوستان مهاجر به مناطق مرکزی نیز باقی ماند.
اما مهاجرت دوباره گروهی از زردپوستان مرکزی به نواحی شمالی تر( منچوری) باعث شد تا این مردمان در شرایط کاملاً متفاوتی از نظر اقلیمی قرار گیرند. زیستن در آب و هوای سخت بیابانی و پیچیدۀ ناحیۀ ذکر شده باعث شد تا مرز جمجمۀ این مردمان به علت کارکرد بیشتر مغز جهت سازگار شدن با محیط ودوام در آن، به شکل مزو سفال و گهگاه در موارد اندک، دلیکو سفال درآید.
از میزان برجستگی لب ها کاسته شده و موها کاملاً صاف تر گردید. همچنین جهت حفاظت چشم ها در برابر وزش بادهای پر از شن در تابستان و نیز انعکاس نور خورشید در اثر برخورد با برف و یخ در زمستان این منطقۀ بیابانی موجب شد تا طبیعت و قانون فشار تکامل حاکم بر آن، چین پلک بالایی این مردمان رشد کند و به این صورت، اپی کانتوس یا آنچه اصطلاحاً چشم بادامی خوانده می شود، ایجاد گردد.
رنگ پوست این گروه مهاجر نیز به علت کاهش زاویۀ تابش آفتاب، روشن تر شده و به صورت زرد کم رنگ( گاه رویه کبودی) و یا حتی متمایل به سفید پیدایش یابد.

* * *

بر این اساس و با توجه به اسناد ذکر شده پیرامون خاستگاه ابتدایی ترکان ، این مردمان بایستی چهره هایی مشابه مغولان داشته باشند. این مسئله را تمامی یافته های باستان شناسی نیز تأیید می کند. نظیر گزارش های ایرانیان از هپتالیان ترک، و یا تندیس ها و نقاشی های یافت شده از ترکان اویغور و سلجوق ونیز مشاهدۀ چهرۀ مردمان قرقیز و ترکمن امروزی که همگی دربردارندۀ صفات نژاد زرد شمالی می باشند.
اما حال ببینیم که ویژکی های نژاد آریایی (نظیر مردمان ساکن در منطقۀ آذرپادگان تا پیش از یورش تیره های زردپوست مغول، تاتار و ترک) چگونه است.
پیشتر بیان شد که گروهی از مهاجرین وارد شده به فلات ایران به سمت سرزمین های آسیای مرکزی حرکت نمودند. این رخداد که در حدود بازه زمانی 7000- 4000 سال پیش به وقوع پیوست، موجب شد تا این مردمان در شرایطی از آب و هوا قرار بگیرند که کاملاً با آنچه بر گروه مهاجر به شرق تحمیل شده بود تفاوت داشت. از جمله آنکه سرزمین جدید مهاجرین آسیای میانه در فصل تابستان دربردارندۀ چراگاه های خرم و مراتع سرسبز بود و این در حالی بود که در زمستان تمامی این سرزمین ها زیر پوشش برف می رفت.
کاهش زاویۀ آفتاب نسبت به مناطق سابق موجب شد تا رنگ پوست این مردمان به شدت روشن شود و از آن جا که صفات نخستین این مردمان ، سیاه آفریقایی یا غربی (عدم تغییر به سیاه شرقی) بود، این پدیدۀ روشن شدن به صورتی پیش رفت که امروزه از آن با عنوان سفید پوستی یاد می کنیم. به عبارت دیگر کاهش رنگیزه های ملانینی پوست به علت شدت کم تابش آفتاب به حدی بود که پس از گذر چندهزار سال رنگ پوست این افراد به بی رنگی متمایل گردید و در نتیجه نمایان شدن برخی پارامترها و ویژگی های بدن نظیر رنگ خون موجود در سرخرگ ها، این پوست متمایل به رنگ صورتی یا در واقع سفید صورتی رنگ شد. (روشن ترین حالت ممکن در پوست که دارای کمترین میزان رنگیزه های ملانینی در حالت طبیعی بدن است.)
همچنین اسکان طولانی مدت این مردمان در منطقۀ مزبور سبب شد تا از میزان رنگیزه های مو و چشم نیز کاسته شود و بنابراین هر دو صفت یاد شده در نژاد در حال تشکیل مورد بحث، روشن گردند.
اما نکته ای که اینجا وجود دارد این است که اگر اسکان طولانی مدت در یک سرزمین کم تابش، علاوه بر روشن شدن پوست، منجر به روشن شدن رنگ موها و چشمان افراد می شود، چرا این اتفاق برای زردپوستان شمالی نیفتاد؟ یا اینکه اگر چنین است، چرا اسکیموها اینگونه نیستند؟ و یا آنکه بر اساس این قانون اگر یک فرد به مناطق کم تابش مهاجرت کند و برای مدت طولانی آن جا بماند، بایستی که صفات یاد شده در وی دچار تغییر شود. پس چرا آن را مشاهده نمی کنیم؟

پاسخ در این است که:
نخست: تغییر رنگ پوست برای حفظ بقای انسان حیاتی است زیرا اگر با محیط و شرایط آن سازگار نگردد، موجب بروز مشکلات مرگزا خواهد شد. برای آن که مسئله را کمی روشن تر کنیم به دو مثال زیر توجه نمایید:

1-نور خورشید در آن دوران به عنوان مهمترین منبع تأمین ویتامین بدن بود. ویتامین مذکور نقش بسیار مهمی در تأمین کلسم بدن به عهده دارد. در نتیجه اگر قرار بود تا نسل های متمادی انسان های سیاه پوست برای مدت طولانی در یک منطقۀ کم تابش زندگی کنند و طی گذر زمان هیچ دگرگونی ای در میزان رنگیزه های آنان رخ ندهد، میزان نور ورودی از طریق گذر از پوست تیرۀ آنان در آن ناحیۀ کم تابش، بسیار کم بوده و این مسئله منجر به پیدایش نسلی در آینده می گشت که دچار مشکلات استخوان بندی و در نتیجه ناتوانی برای دفع خطرات طبیعت و در انتها مرگ وانقراض می شد. در نتیجه کاهش میزان نور منجر شد تا فشار تکامل و قانون انتخاب طبیعی طوری پیش برود که در اثر این کاهش سلول های پوست در ساخت رنگیزه های مذکور کمتر تحریک شوند. در نتیجه این عمل خود به خود منجر به پیدایش پوستی مناسب جهت دریافت میزان کافی از نور خورشید گشت.
2-اگر بر عکس این حالت را نگاه کنیم، درمی یابیم که خلاف این حالت در آفریقا بود و اگر پوست افراد آفریقایی در برابر نور آفتاب شدید، تیره نبود، خطر بروز سرطان، آن ها را از پای درمی آورد.
اما دومین مسئله جهت پاسخ به پرسش های ذکر شده این نکته است که طبق موارد ذکر شده، تغییر رنگ پوست برای حفظ بقای انسان بسیار حیاتی و ضروری بوده. اما برای نجات جان وی دگرگونی رنگ مو ها وچشم ها لزومی نداشت و صرفاً در اثر کاهش تحریک سلول ها در تولید رنگیزه های ملانینی رخ داد. بنابراین مدت زمان لازم برای بروز تغییر رنگ پوست بسیار کوتاه تر از مو و چشم بوده (در حدود 3000 تا 4000 سال)، در صورتی که این مدت زمان برای دگرگونی رنگ موها و چشمان نیازمند چندین ده هزارسال است. به همین دلیل است که جابهجایی یک فرد در مدت زمانی گوتاه زندگانی خود، منجر به تغییر رنگ موها و چشمان وی نشده است. این مسئله برای زردپوستان شمالی نیز که تنها چندهزارسال ( 30000سال) در ناحیۀ منچوری ساکن بوده اند، نیز صدق می کند. هر چند که پیشتر نیز بیان گردید که گهگاه افرادی از این نژاد را مشاهده می کنیم که دارای درجاتی از رنگ های روشن مو، چشم و حتی پوست (سفید نه سفید متمایل به صورتی) می باشند. اما حال که به مشخصات و صفات اختصاصی در نژاد ترک و از گروه زردپوستان شمالی، و آریایی (از گروه سفیدپوستان) اشاره کردیم، باید به مسئلۀ زمان مهاجرت آریایی ها و ترکان به سرزمین های فلات ایران و به ویژه منطقۀ آذرپادگان اشاره نماییم.

امروزه بر پایۀ انگاره های مطرح شده از سوی مورّخان که پایۀ همۀ آن ها ریشه در دکترین دولت مارکسیست شوروی سابق دارد، زمان مهاجرت آریایی ها را بین 2000پ.م تا 1500پ.م عنوان می کنند. بنایراین با پذیرش این طرز تفکّر، این نتیجه حاصل می شود که آریایی ها نخستین مردمان ساکن فلات ایران نبوده و پیش از آن ها، بومیان دیگری چون ایلامی ها و یا سایر گروه هایی که پیشتر از آن ها نام برده شد (نظیر اورارتویی ها، هوری ها یا لولوبی ها)، حقّ آب و گل داشته اند.
به عبارت دیگر این آریایی تبارها بوده اند که نقش مهاجمان را بازی کرده و باعث بیرون راندن ساکنان بومی منطقۀ آذرپادگان و دیگر نواحی فلات ایران شده اند. (مشابه آنچه انگاره سوم پیرامون تبار مردمان آذرپادگان با عنوان قفقاز تبارهای آذری بیان می کنند.)
اما باید این طور اذعان نمود که نه تنها تمامی سندهای تاریخی، این زمان مهاجرت و این انگارۀ سیاسی و بدون پشتوانۀ علمی را رد می کند، بلکه یافته های باستان شناختی و دستاوردهای علم وراثت و ژنتیک نیز اعتباری برای این ادعاها باقی نمی گذارند.
به علّت آنکه نگارنده، این مسائل را پیشتر در نوشتار دیگری با عنوان « نژادهای انسانی، فرایند تکامل و جایگاه نژاد آریایی در میان آن ها» بررسی نموده است، دیگر چندان آن را در این جستار باز نمی کند.
اما برای بیان عدم اعتبار انگارۀ مذکور تنها به این سند تاریخی اشاره می کنیم که فرگرد یکم از کتاب وندیداد ، خبر از یک سرما و یخبندان دراز هنگام می دهد که به موجب آن ، آریایی هاسرزمین مادری خود؛ ایران ویچ را ترک گفته و به سمت جنوب مهاجرت می کنند. طبق دانش اقلیم شناسی و نیز زمین شناسی تنها دورانی که انسان اندیشمند نوین می توانسته چنین پدیده ای را تجربه و نیز آن را گزارش نماید، اواخر آخرین عصر یخبندان تاریخ بوده است، یعنی زمانی در حدود 10000سال پیش.
همچنین مسیر این مهاجرت به گونه ای در فرگرد یاد شده، ثبت شده است که بدون هیچ تردیدی به ما این اطمینان را می دهد که:
1) آن ها نخست در آسیای میانه زندگی می کرده اند. ( جایی که امکان رسیدن حوزۀ یخبندان مذکور بوده است).
2) این مردمان بلافاصله وارد سرزمین های شمال خاوری و مرکزی فلات ایران شده و در جهت مناطق باختری آن حرکت کرده اند.
بنابراین آریایی ها را باید نخستین ساکنان و در نتیجه ساکنان و بومیان فلات ایران به شمار آورد .( این مسئله شامل مردمان آذرپادگان نیز می شود.)
اما اکنون به بررسی تبار مردمان خطۀ مذکور از دیدگاه دستاوردهای علم وراثت بپردازیم.

تبار مردمان آذری بر پایۀ ویژگی های ظاهری
بر پایۀ توضیحاتی که پیرامون خصوصیات و صفات نژادی ترکان و آریایی ها راائه شد، می توان مردمان آذرپادگان را بررسی کرد.
آنچه امروز به وضوح مشاهده می کنیم، این مسئله است که در میان این افراد، هیچ یک از صفات زردپوستان شمالی نظیر چشمان بادامی ( اپی کانتوس )، پوست زرد روشن، گونه های برجسته و غیره که از بارزترین مشخصات ترکان بوده است دیده نمی شود. مواردی که تمامی آن ها در سایر گروه های ترک تبار و زرد شمالی نظیر قرقیز، قزاق، ازبک، و از همه مهمتر ترکمن که هنوز نام ریشه و تبار خود را به همراه دارند، مشاهده شده است.
اما در مقابل، نه تنها تمام ویژگی های نژادهای سفید همانند، چشمان درشت، پوست سفید، سر دلیکو سفال وگونه های غیر برجسته در آذری ها نظاره می شود، بلکه بسیاری از آنها هنوز و در پی گذراز سالیان متمادی از یورش اعراب ( که احتمال آلودگی و آمیزش نژاد آریایی بین ایرانیان و اعراب متجاوز بالا بوده است )، هنوز هم بزخی از صفات خاص نژاد آریایی چون چشم ها و موهای روشن را دارا می باشند.
از طرف دیگر بر پایۀ قوانین حاکم بر دانش وراثت و ژنتیک می دانیم که کلیۀ صفات نژاد زرد بر سفید غالب است. این بدان معنا خواهد بود که اگر یک فرد ترکمن با ظاهر مغولی، با یک فرد سفید پوست و روشن موی آریایی آمیزش نماید، فرزند حاصله چهره ای متمایل به نژاد زرد را خواهد داشت.
بر این اساس، حتی اگر گروه های تجزیه طلب پان ترکیست این ادعا را مطرح نمایند که در اثر اختلاف نژادی، ویژگی های ظاهری دچار دگرگونی شده است، این دگرگونی ها باید مشمول مردمان آریایی می شد نه ترکان زردپوست چشم بادامی.
بنابراین ترک تبار بودن مردمان آذری از دید صفات نژادی کاملاً مردود بوده و بر عکس کلّیه مدارک و شواهد، دال بر آریایی بودن این مردمان کهن می باشد.

تبار مردمان آذری بر پایۀ شاخص های ژنتیکی
پژوهش هایی که در طی این 6سال اخیر ( از سال 2000 تا 2006 میلادی ) توسط یک تیم تحقیقاتی از سوی دانشگاه کمبریج صورت گرفت، نشان داد که نه تنها کلیۀ تیره های ایرانی ( اعم از بلوچ، کرد، لر، پارسی، آذری و غیره ) از نظر مادری با هم خویشاوند و از یک تبار می باشند، بلکه حتی مردمان کشور ترکیه نیز ترک نژاد نیستند. به عبارت دیگر بر پایۀ این پژوهش های دقیق علمی که بر پایۀ بارزترین دستاوردهای دانش ژنتیک صورت گرفتند ثابت نمودند که مردمان ساکن در کشور کنونی ایران همگی آریایی نژادند و اگر برخی از آنان به زبان های غیر آریایی، مثل ترکی در میان مردمان آذری، صحبت می کنند، به علت سلطۀ چند صد سالۀ ترکان مهاجم و متجاوز بر منطقۀ مذکور بوده است. بنابراین زبان هرگز معیار تعریف نژاد یک گروه نیست.
پژوهش های یادشده نشان داد که آذری های ایران هیچ گونه مشابهت خاصی از نظر مارکرها یا شاخص های DNA مادری یا mtDNA نظیر FST با ترکان ساکن در آناتولی ( چند درصد ترک واقعی کشور ترکیه ) و یا ترکان ساکن در اروپا ( نظیر گروه هایی از مردمان بلغارستان و مجارستان ) ندارد.
بلکه بر عکس Fst و سایر صفات ژنتیکی آن ها همانند MRca همسان با پارسیان و دیگر تیره های ایرانی می باشد.
برای اینکه کمی بهتر درک کنیم که چرا تیم پژوهشی کمبریج، DNAمادری را به جای DNA پدری مورد بررسی قرار داد، این مسئله است که در طول تاریخ، هر گاه ارتش یک کشور بر سرزمینی دست می یافت، مردان فاتح بر زنان مغلوب دست درازی می نموده و به این صورت، فرزند حاصل از نظر پدری، دودمان بیگانه را دارا می شده اما وراثت مادری وی همچنان حفظ می گشت. بنابراین اگر شما خط ژنوم مادری در طی نسل ها را دنبال کنید، حتی اگر در طول تاریخ یک ملّت بارها به زنان آن ملت یورش برده شده باشد، باز هم این خطّ وراثت مادری دست نخورده به فرزند منتقل خواهد شد. بر این اساس مشابهت DNA مادری مردمان آذری با سایر تیره های ایرانی این مسئله را روشن کرد که آذری ها نیز همانند سایر ایرانیان دارای تباری آریایی بوده و بنابراین در کنار آن ها در تاریخ کهن این سرزمین آریایی مشترک و سهیم هستند.همچنین باید اشاره کرد که تیم بناب حتی اعلام نمود که ترکمن های ساکن در ایران نیز از نظر مادری ایرانی بوده و بنابراین علّت زردپوستی بودن چهره های آنان، آمیختگی نیاکان مادریشان با متجاوزان ترک زردپوست می باشد.
این مورد نیز به این معنا بود که اگر مردمان آذری ( چه آذرپادگان ایران چه ساکنان جمهوری آذربایجان کنونی) و چه حتی مردمان ترکیه، به راستی ترک نژاد بوده اند، بایستی همانند ترک های ایرانی، دارای چهره ای زردپوستی می شدند، اما چنین نیست و بنابراین هیچ یک از آنان ترک نژاد نیستند.
نتایج تیم پژوهشی کمبریج در کنار موارد ذکر شده پیرامون خصوصیات نژادی، ثابت نمودند که کلّیۀ مردمان آذرپادگان از تباری آریایی برخوردار بوده و بنابراین تمامی ادعاهای جریان های تجزیه طلب و غیر علمی پان ترکیست پیرامون هم تبار بودن آذری ها با ترکان پوچ است.
نکتۀ جالب اینجاست که حتی داعیان این جریان های فکری، خود ترک تبار نیستند، و چه بسا با انجام آزمایش های مشابه گروه پژوهشی یادشده ( اگر خصوصیات ظاهری آنان نظیر رنگ چشم ها و موهای روشن، این مسئله را ثابت نکند) آریایی باشند، اما به طور پیوسته و با شور عجیبی دم از اتحاد ترک تبارها می زنند!!! از طرف دیگر پژوهش هایی که موسسۀ ژنتیک عمومی فافیلوف Vavilof از آکادمی علمی روسیه انجام داد، مشخص نمود که مردمان آذرپادگان به دو نظر توزیع فراوانی شاخص های خونی ( نظیر Kell -Chellano , Lewis , -E , P , Rhesus - D , - C, MN, ABO) و همچنین بیوشیمیایی ( نظیر HP, ACP1, ESD, GLO1, 6PGD, TF, C\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\'3, GC, PGM1) کاملاً مشابه وضعیت موجود در پارسیان، کردها،قفقازی ها و تاجیک ها هستند که این مورد نیز به نوبۀ خود روشن گر یکسانی تبار تمامی تیره های نامبرده شده و در نتیجه آریایی بودن آنان می باشد. از طرف دیگر اگر هم پایه دعاوی گروه های پان ترکیست، بر یکسانی زبان تکلم و یا نام های رایج میان مردمان ترک زبان باشد و نه نژاد یکسان، باید چنین اذعان کرد که کلّیه کاوش های باستان شناسی انجام گرفته در منطقۀ آذرپادگان، منتج به یافته شدن آثار آریایی شده است. آثاری که دست کم چند هزارسال از ورود نخستین دستجات ترک سلجوق به منطقۀ یاد شده کهن ترند.
همچنین ما هنوز اسناد بی شماری داریم مبنی بر آنکه تا همین چند سدۀ قبل، زبان برخی نقاط آذرپادگان هنوز پهلوی بوده و علی رغم فشارهای وارده، مردمان متمدن آریایی آذری، همچنان زبان با اصالت خودشان را حفظ نموده بودند. ( مانند اظهارات اولیا چلبی، پژوهشگر دولت عثمانی در سدۀ هفدهم میلادی که از رواج زبان پهلوی در میان مردمان مراغه و نخجوان یاد کرده بود.)
همچنین گزارش های متنوع و متعدد مورخان کهن نظیر استرابو، استخری، مقدّسی، مسعودی، ابن ندیم، تبری، یعقوبی و دیگران پیرامون رواج زبان های آریایی مثل پارسی در میان مردمان آذری به دورۀ خود از دیگر مدارک غیر قابل انکار پیرامون زبان شایع میان آذری های آریایی تبار در سده های دور می باشند.
در کنار موارد ذکر شده مشاهدۀ بسیاری از مناطقی که هنوز نام هایی با ریشۀ زبان پارسی دارند ( همانند گنجه، باکو، تبریز و یا حتی اردبیل ) همگی دال بر رواج زبان پارسی در سده های پیش در این منطقه می باشند. و یا آنکه کلّیه فرهیختگان آذری نظیر شمس تبریزی، قطران تبریزی، نظامی گنجوی و یا خاقانی خسروانی همگی آثار خود را چه در دوران پیش از یورش ترکان و چه در دوران استیلای متجاوزان زردپوست یاد شده به زبان آریایی پارسی نگاشته اند.
تمامی این موارد نشان دهندۀ وجود تبار و فرهنگ آریایی میان مردمان کهن و متمدن آذری می باشند که باید از آنها در جهت دفاع از ارزش های ملّی به طور پیوسته یاد کرد.

منابع و توضیحات تکمیلی در کتاب «تبارشناسی انسانی» (زیر چاپ) ثبت شده اند.